تبليغاتX
روزنوشت
عمرما در طلب ديدن آن يار گذشت/ باز هم جمعه ي ما بي رخ دلدار گذشت

بحث اين نيست که ما منتظرش مي مانيم!/حرفم اينجاست که روز و شب ما تار گذشت

بس که آسوده نشستيم و تغافل کرديم/روز ما باز به کام دل اغيار گذشت...

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

امروز دوباره بوی شهید ، شهرمان را آکنده کرده است .... انگار دل آسمان هم گرفته ، دلم سرشار از هزاران غصه و تنم زخمی از هزاران زخم دنیایی شده است.... زخم هایی که قلبم را می فشارد و نفسم را بند می آورد...

میدانم...

میدانم آن زمان می آیی که شهر را جایی برای نفس کشیدن نیست ، میدانم آمدنت دستی است برای از منجلاب بیرون کشیدن ما ، میدانم آمدنت هم به اذن است و حساب و کتاب دارد....

دل خوشم....

دل خوش به این هنوز هوایم را داری ، دل خوش به این که هنوز هم دلتنگت می شوم ، دل خوش به اینکه اکنون که برایت می نویسم اشکان چشمانم جاری است و دل خوش به اینکه بوی تو را از هزاران هزار نفس آن طرفتر ، حس می کنم...

گمنام بودن هم معرفت می خواهد....

چقدر غریبی و تنها ، مثل مادرت زهرا .....


+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

چو يار نيست بگو تا بهار برگردد/بهار من بود آن دم،كه يار برگردد

به عطر و بوي گل از دل نمي رود غم ما/مگر به بزم گل،آن گلعذار برگردد

به سوز سينة پاکان، چه مي‌شود يا رب/که يار مردم چشم انتظار برگردد

صبا، اگر سر كوي نگار من داري/به او بگو كه بسوي ديار برگردد...

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

راحت باش...بمیر

.....مادرمان رفت

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

.

.

پینوشت :

ندارد./

+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

باید از خویش بپرسیم که چرا حجت حق / خیمه را امن تر از خانه ما می داند؟!

+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

عشق هم صاحب فتــواست اگـر بگـــذارند....

+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

فَنادَتْهُ الْمَلاءِكَةُ وَ هُوَ قاءِمٌ يُصَلّي فِي الْمِحْرابِ أنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيي مُصَدِّقًا بِكَلِمَةٍ مِنَ اللّهِ وَ سَيِّدًا وَ حَصُورًا وَ نَبِيًّا مِنَ الصّالِحينَ

پس در حالى كه وى ايستاده [و] در محراب [خود] دعا مى‏كرد، فرشتگان، او را ندا دردادند كه: خداوند تو را به [ولادت‏] يحيى -كه تصديق كننده [حقانيت‏] كلمة الله [=عيسى‏] است، و بزرگوار و خويشتندار [=پرهيزنده از آنان‏] و پيامبرى از شايستگان است- مژده مى‏دهد. 
سوره  آل عمران  آیه  39


+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |