بحث اين نيست که ما منتظرش مي مانيم!/حرفم اينجاست که روز و شب ما تار گذشت
بس که آسوده نشستيم و تغافل کرديم/روز ما باز به کام دل اغيار گذشت...


امروز دوباره بوی شهید ، شهرمان را آکنده کرده است .... انگار دل آسمان هم گرفته ، دلم سرشار از هزاران غصه و تنم زخمی از هزاران زخم دنیایی شده است.... زخم هایی که قلبم را می فشارد و نفسم را بند می آورد...
میدانم...
میدانم آن زمان می آیی که شهر را جایی برای نفس کشیدن نیست ، میدانم آمدنت دستی است برای از منجلاب بیرون کشیدن ما ، میدانم آمدنت هم به اذن است و حساب و کتاب دارد....
دل خوشم....
دل خوش به این هنوز هوایم را داری ، دل خوش به این که هنوز هم دلتنگت می شوم ، دل خوش به اینکه اکنون که برایت می نویسم اشکان چشمانم جاری است و دل خوش به اینکه بوی تو را از هزاران هزار نفس آن طرفتر ، حس می کنم...
گمنام بودن هم معرفت می خواهد....
چقدر غریبی و تنها ، مثل مادرت زهرا .....
به عطر و بوي گل از دل نمي رود غم ما/مگر به بزم گل،آن گلعذار برگردد
به سوز سينة پاکان، چه ميشود يا رب/که يار مردم چشم انتظار برگردد
صبا، اگر سر كوي نگار من داري/به او بگو كه بسوي ديار برگردد...
.....مادرمان رفت
.
.
پینوشت :
ندارد./

فَنادَتْهُ الْمَلاءِكَةُ وَ هُوَ قاءِمٌ يُصَلّي فِي الْمِحْرابِ أنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيي مُصَدِّقًا بِكَلِمَةٍ مِنَ اللّهِ وَ سَيِّدًا وَ حَصُورًا وَ نَبِيًّا مِنَ الصّالِحينَ