به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی/ خیال سبز خطی نقش بسته ام جایی / زمام دل به کسی داده ام من درویش/ که نیستش به کس از تاج و تخت پروایی/ سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت/ در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی/ زهی خیال که منشور عشقبازی من/ از آن کمانچه ابرو رسد به طغرایی/ مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد / بیا ببین که که را می کند تماشایی / به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید /که می رویم به داغ بلند بالایی / در آن مقام که خوبان ز غمزه تیغ کشند /عجب مدار سری اوفتاده در پایی / فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب / که حیف باشد از او غیر او تمنایی/مرا که از رخ او ماه در شبستان است/ کجا بود به فروغ ستاره پروایی / درر ز شوق بر آرند ماهیان به نثار / اگر سفینه حافظ رسد به دریایی...
.
.
.
یاحق
ای مونس نجواهای پنهان
هر که خلوتی با تو ساخت خود را یافت
و هر که به دیگران پرداخت هستی اش را در ازدحام نفوس باخت
در این ماه لذت خلوت با خودت را به ما عنایت کن..
.
.
پینوشت:
این روزها تو صاحب خانه ما شده ای ؛ چندیست قلمم را یارای نوشتن نیست .... و خشکسالی کویر اندیشه ام را فرا گرفته است.... به ن و القلم و آنچه نوشته می شود تو خود یاری ام کن...