گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راهِ هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلبِ خون شده بشکست می رود
اول اگر چه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته ست می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبارِ معرکه بنشست می رود
اینجا کسی برایِ خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از غرورِ تازه به دوران رسیده ای وقتی میانِ طایفه ای پست می رود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
این لحظه ها که قیمتِ قدِ کمان ِ ماست تیری ست بی نشانه که از شصت می رود
بیراهه ها به مقصد ِ خود ساده می رسند اما مسیرِ جاده به بن بست می رود
(افشین یداللهی)
قبرستان بقیع که بروی با تلی از خاک و صورت های قبری که هیچ نشانی بر آنها نیست روبرو می شوی، گه گاهی با پرواز کبوتران زائر، گرد و غباری بلند میشود که خاک متبرک بقیع را بر سر و رویت می نشاند....
جایی که تا دلت با غربت اهل بیت(ع) می شکند و اشک در چشمانت حلقه میزند و قصد جاری شدن بر پهنای صورتت را دارد، نهیب دژخیمان شیطان تو را از حضور و ماندن نهی می کند ...
در گوشه ای از بقیع مزار چهار امام مظلوم مان که غربتشان آتش بر سینه ات می زند، چشم را به میهمانی فرا می خواند، مزاری که تنها تلی از خاک را به تصویر می کشد و اگر چشم دل باز کنی، شعاعی از نور را که از مرقدشان سربه افلاک کشیده ، می بینی...
آنجا نه می توانی زیارت بخوانی و نه گریه کنی و نه درد دل.... باید بغضت را در گلو فرو برده و آتشت را در سینه نگاه داری تا غربت امام بسوزاند تمام جانت را...
از این امامان غریب تر، امام محمد باقر علیه السلام است، آن یادگار کربلا ، همسفر با کاروان غریبی عمه اش زینب(س) ، ستاره ای که داغ هفتاد و چند شقایق را به سینه می کشید ، آشنا با عطش و هم نوا با کودکان کربلا ....
امروز که شهادت آن امام است، کسی در مدینه نمانده است و حاجیان برای انجام مناسک حج در مکه هستند این امام در روز شهادت خود هیچ زائری ندارد.... ..... کبوتر دلم را همراه کبوتران بقیع زائر مزارتان می کنم تا در سوگ از دست رفتنتان به عزا بنشینند.
اى خفته همچو گنج، به ويرانه بقيع/ پر مى زند كبوتر دل، در هواى تو
در را به روى امت اسلام بسته اند/ آن گمرهان كه بى خبرند از صفاى تو
بگذار تاشیطنت عشق چشمان تورابه عریانی خویش بگشاید.هرچندآنجاجزرنج وپریشانی نباشد.اماكوری رابه خاطرعشق تحمل نكن!
خون حسین واصحابش كهكشانی است كه بر آسمان دنیا راه قبله را می نمایاند .بگذار اصحاب دنیا ندانند . كِرم لجن زار چگونه بداند كه بیرون از دنیایی كه او تن می پرورد ، چیست؟ زمین و آسمان او همان است ، و اگر او را از آن لجن زار بیرون كشند ، می میرد.امت محمد را آن روز جز حسین ملجاً و پناهی نبود. چه خود بدانند و چه ندانند ، چه شكر نعمت بگزارند و چه نگزارند . واقعه عاشورا دروازه ای از نور است كه آنان را از ظلم آباد یزیدیان به نورآباد عشق رهنمون می شود... اگر نبود خون حسین ، خورشید سرد می شد و دیگر در آفاق جاودانه شب نشانی از نور باقی نمی ماند... حسین چشمه خورشید است .
گوش كن كه قافله سالار چه می خواند : و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل ... آیا تو می دانی كه از چه امام آیاتی كه در شأن هجرت نخستین موسی است فرا می خواند ؟ عقل محجوب من كه راه به جایی ندارد ... ای رازداران خزاین غیب ، سكوت حجاب را بشكنید و مهر از لب فروبسته اسرار برگیرید و با ما سخن بگویید . آه از این دلسنگی كه ما را صُمُّ بُكم می خواهد ... آه از این دلسنگی !
سر آنكه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می شود در كجاست ؟ طبیعت بشری درجست و جوی راحت و فراغت است و سامان و قرار می طلبد . یاران ! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست ، سخن از آنان است كه اسلام آورده اند اما در جستجوی حقیقت ایمان نیستند . كنج فراغتی و رزقی مكفی ... دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی كه برزبان می گذرد اما ریشه اش در دل نیست ، در باد است . در جست و جوی مأمنی كه او را ازمكر خدا پناه دهد ؛ در جست و جوی غفلت كده ای كه او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد، غافل كه خانه غفلت پوشالی است و ابتلائات دهر ، طوفانی است كه صخره های بلند را نیز خرد می كند و در مسیر دره ها آن همه می غلتاند تا پیوسته به خاك شود.
اگر كشاكش ابتلائات است كه مرد می سازد ، پس یاران ، دل از سامان بركنیم و روی به راه نهیم . بگذار عبدالله بن عمر ما را از عاقبت كار بترساند . اگر رسم مردانگی سرباختن است ، ما نیز چون سید الشهدا او را پاسخ خواهیم گفت كه : « ای پدر عبدالرحمن ، آیا ندانسته ای كه از نشانه های حقارت دنیا در نزد حق این است كه سر مبارك یحیی بن زكریا رابرای زنی روسپی از قوم بنی اسرائیل پیشكش برند ؟ آیا نمی دانی كه بر بنی اسرائیل زمانی گذشت كه مابین طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پیامبر را كشتند و آنگاه در بازارهایشان به خرید و فروش می نشستند ،آن سان كه گویی هیچ چیز رخ نداده است ! و خدا نیز ایشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد .» اما وای از آن مؤاخذه ای كه خداوند خود اینچنین اش توصیف كرده است : اخذ عزیز مقتدر .
آه یاران ! اگر در این دنیای وارونه ، رسم مردانگی این است كه سر بریده مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه كنند ... بگذار اینچنین باشد .این دنیا و این سر ما !
