تبليغاتX
روزنوشت

-"رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي"  خدا!سینه ام را بشکاف.

آی خدا ! سینه ام را آنقدر گشاد کن که همه چیز توش جا شود!....کارم را هم هرجوری می خواهی آسان کن،سخت کن...

حرفم را بفهمند،نفهمند...

تو زبانم عقده باشد ،یا نباشد.این ها دیگر مهم نیست.

"و یَسّر لی اَمری" و "یَفقَهوُا قَولی "ش و "واحلُل عُقدةً مِن لِسانی"اش مال خود موسا!نخواستیم!

.

.

.

پینوشت/ارمیا

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

علم می گوید ماهی به خاطر دور شدنِ از آب، به دلایل طبیعی می میرد. اما هرکس که یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق می کند که ماهی از بی آبی بدلایل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد!

خشم...عجز...تنهایی... این ها لغاتی علمی نیستند. ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین!

.../ارمیا

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

من شش چیز را در شش جا قرار دادم، ولی مردم آن را در شش جای دیگر طلب می کنند وهرگز به آن نمی رسند:

* من علم را در گرسنگی قرار دادم ، ولی مردم آن را در سیری دنبال می کنند.
* من عزت را در نماز شب قرار دادم ، ولی مردم آن را در دستگاه سلاطین می جویند.
* من ثروت را درقناعت قرار دادم ، ولی مردم آن را در کثرت مال طلب می کنند.
* من استجابت دعا را درلقمه حلال قرار دادم ، ولی مردم آن را در قیل وقال دنبال می کنند.
* من بلند مرتبگی را درتواضع قرار دادم ، ولی مردم آن را درتکبر می طلبند.
* من راحتی را در بهشت قرار دادم ، ولی مردم آن را دردنیا طلب می کنند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

او بنده خود را عاشق خود کند، آنگاه بر بنده عاشق باشد و بنده را گوید: تو عاشق مایی، و ما معشوق و حبیب توایم؛ چه بخواهی چه نخواهی...
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

من نیک می‌دانستم که ایستادن در برابر خودکامگی، هزینه دارد

و در پی ارتقای توده‌ها بودن و بالاخص آگاه‌تر ساختن آنان، هزینه دارد

و به مقابله برخاستن با امتیازها و بت‌ها از هر سنخ و گروه، هزینه دارد.

و می‌دانستم که دشمنی با من و یاران من و القای شبهه و تهمت بالا خواهد گرفت

و به موجی لگام‌گسیخته و گسترده تبدیل خواهد شد.

با این همه نیک می‌دانم که این رسالت من است و امانتی است در دستم و نیز معنای حیات من است.

از این رو، همه این هزینه‌ها را، چون گذشته، به جان خواهم خرید.

از: مصاحبه امام صدر با روزنامه «اللواء» 11/9/1975

+ نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

در آستانه ، جای خطرناکی‌ست. جایی که درست یک قدم مانده ... یک لحظه کوچک ... در آستانه یعنی هنوز آنقدر دیوانه نشده‌ام که از لبه پرتگاه بپرم پایین، یعنی آنقدر عاقل نیستم که یک قدم عقبتر بردارم. یعنی جایی که یک نسیم کوچک می‌تواند تصمیم گیرنده باشد.
در آستانه جدایی...
در آستانه نفرت...
در آستانه خودکشی...
در آستانه خیانت ...
در آستانه دیوانگی...
در آستانه بریدن...
حتی در آستانه عاشقی بودن هم خطرناک است. آن جایی‌ست که آدمیزاد زخم‌خورده قلبش را گذاشته کف دستش و منتظر است که به تیر تصادفی اولین عشق گرفتار بیاید. در آستانه عاشقی از آن عشقهایی درست می‌کند که آدمها بعدتر نگاه کنند به عقب و از خودشان بپرسند : « واقعا چرا؟» و یادشان هم نیاید که در آستانه بوده‌اند. جایی دردناک. جایی که یک نسیم کوچک می‌تواند یک تصمیم بزرگ بگیرد.


* ا.بامداد

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |