تبليغاتX
روزنوشت
در این شب های قدر دعایم کنید...
حتی اگر دلتان نشکست

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

 بيست و هشتم صفر 1403 هجری قمری / 24 آذر 1361 هجری شمسی

هوا سرد بود  ، سوز عجیبی می آمد ، پاییز آن سالها استخوان میترکاند ، زن درحالی که باردار بود در کنار سماور خانه کوچکش نشسته بود و به رادیو گوش میداد ، شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام بود و از رادیو روضه آن امام غریب خوانده میشد، اشک به پهنای صورت زن از چشمانش جاری شده بود ، دل زن شکسته بود....
همان جا نیت کرد اگر فرزندش پسر شد نامش را مجتبی بگذارد ، به یاد آن امام غریب!

.

.

پینوشت:

فکر میکنم نام ها تاثیر بر شخصیت افراد میگذارند و آدم ها تا حدی شبیه اسم هایشان می شوند ،  مثلا حسین ها یک سری خصوصیات خاص دارند که بخاطر نامشان هست ، علی ها جور دیگر و ....
وقتی که به قصه های زندگیم نگاه میکنم تاثیر این نام را حس میکنم و شباهت هایی هرچند اندک با صاحب نامم را...
قصدم خودنمایی نیست اما وقتی آدم فلسفه اسم گذاریش را اینگونه از مادرش میشنود احساس لذت بخشی به او دست می دهد و سرشوق می آید!

راستی خداوند در اول رمضان همان سال قمری به آن زن پسری عطا میکند که نامش را مجتبی میگذارد.

آنان را دعا کنید./یاحق

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

خدايا اگر آتش اندوه ، آزمون عشق ما به توست ،خوشا اندوه. و اگر تو در قلب هاي اتش گرفته و دلهاي شکسته جاداري. خوشا شکسته دلي ....

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

لبیک اللهم لبیک ؛ ان الحمد و النعمه لك و الملك لا شريك لك لبيك....
همه در کنار هم بودیم ، شانه به شانه ، زن و مرد و یک ذکر را می گفتیم ، از هر رنگ و نژادی و هیچ فرقی بین سیاه و سفید نبود ، آنجا همه خواهر و برادر بودیم ، همه مسلمان بودیم و همه یک خدا را می پرستیدیم....

اما ظاهرا بعضی هایمان مسلمانی یادمان رفته ، جز غم نان و غصه خودمان را خوردن چیزی برایمان اهمیت ندارد...
خیلی بی انصاف شده ایم ، جان دادن یک کودک را در اثر قحطی و گرسنگی در مقابل چشمان مادرش می بینیم و کک مان نمی گزد! بی تعارف بگویم ، بی بخار شده ایم ، شده ایم آدم آهنی ، احساس نداریم...

امروز که بحث کمک به سومالی مطرح  می شود عده ای می گویند چراغی که به خانه رواست به ....
کدام خانه ، کدام مسجد ، مگر همه ما برادر نیستیم ، مگر همه مسلمان نیستیم ، مگر آقا و مولای ما همین کار را نکرده است ، چشمانمان را بسته ایم و فقط به فکر اینیم دوتای خودمان را چهارتا کنیم و چهارتا را هشت تا...
اماممان با چه زبانی باید بگوید به محرومان و مستضعفان جهان کمک کنید ، بجز این است که خود همچون گذشته علمدار این حرکت شده است ، بیایید کمی افق نگاهمان را وسیع تر کنیم ، باور کنیم کودکی که دارد از گرسنگی جان میدهد خواهر و برادر ماست ...
.
.
.
پینوشت:
- دلم خون است از خودخواهی هایمان و اینکه چشمانمان را بسته ایم به روی ....
- آن هایی که غم مسلمانان دیگر را نمی خورند ، فلسطین ، عراق ، افغانستان و سومالی و .... غم مستضعفان و مردم خودمان را هم نمی خورند و فقط شعار می دهند و ادعا می کنند.
- چشم ها را باید شست سهراب سپهری را بخوانیم
- برای مردم سومالی دعا کنید و از آنطرف هم دست بجیب و کمک کنید
- فردا خدا آن دنیا یقه تان را می گیرد.
- سومالی ، قلب من برای تو نیز می تپد.
- همین/یاحق

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

به میهمانیت آمدم.....
یاکریم ، مددی

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

- آره من بدبختم ، بیچاره ام ، بی عرضه ام ، آلوده ام ، واگیر دارم ،

آره ! شیمیایی گناه و معصیتم ، نفسم مریضتون می کنه ، بایدم منو جا بذارید و برید .

بایدم از من فرار کنید ، شماها پاکید ، عزیزید ، آبرومندید ، سالمید . اما من جزام گناه سر تا پامو گرفته . مگه نه .....


یه مرداب خشکیده ام ، اما نامردا منم یه زمانی مثل شما زلال و جاری بودم ، پاک بودم ، کنارتون بودم ، رفیقتون بودم ، اگه همه ی اینا نبودم بابا نوکرتون که بودم . یادته اصغر! یادته برات پوتیناتو واکس می زدم . رضا تو بابا من کمک تیربارچیت بودم . حالا ببین ! ببین ! رفیقتون تو این شهر شلوغ جا مونده زیر دست و پا داره له می شه...

_ چی می خوای مسلمم ؟
 _دلتنگ رفتنم ....

 _مسلم دلشو تو مشت حسین گذاشت و رفت کوفه ، دیگه دلی نداشت که تو غربت کوفه بگیره یا تنگ بشه . اگر مسلمی چرا تسلیم نیستی ؟ اگه دل دادی چرا بی دل نیستی ؟

_ دلم گرفته مرتضی ... دلم گرفته ... این همه چراغ توی این شهر هیچ کدوم چشمامو روشن نمی کنه ... این همه چشم توی این شهر ، مرتضی هیچ کدوم دلمو گرم نمی کنه . مرتضی اینجا همه می دون که زنده بمونن ، هیچ کس نمی دوه که زندگی کنه . این شهر همش شده زمین دیگه آسمونی نداره این شهر ، من دلم آسمون می خواد مرتضی آسمون ...


 _وقتی دلت آسمون داشته باشه ، چه تو چاه کنعان باشی ، چه تو زندان هارون . آسمون آبی بالا سرته .

 _آخه از کجا یه آسمون پیدا کنم مرتضی؟
_ فقط چشماتو باز کن تا آسمون چشمای صاحبتو بالا سرت ببینی ، زمین و آسمون از چشمای اون نور می گیرن پسر. چشماتو رو خودت ببند مسلم ، ببند .....

.
.
.
.پینوشت»
خداحافظ رفیق ، یکی از قشنگ ترین فیلم هایی هست که تا حالا دیدم ، سه اپیزود داشت که یکیش خداحافظ رفیق بود ، متن بالا هم دیالوگ یکی از سکانس های فیلم بود که مسلم داشت از دوستای شهیدش توی گلزار شهدا خداحافظی میکرد ، چقدر تاثیر گذار و قشنگ بود این فیلم...

اما قشنگ ترین جمله ای که به دل من نشست وقتی بود که شهدا رفتن سراغ رفیق قدیمی شون که فرمانده گردان خیلی از شهدا بود ، اما حالا شاگرد یه نون وایی بود.
بهش گفتن تو که فرمانده گردان بودی ، کارت درست بود ، از همه ما بهتر بودی ، اما حالا چرا اینجوری! شاگرد نون وا شدی! و شهید نشدی!
گفت: شما از خدا شهادت خواستین ، خدا هم بهتون داد ، اما من از خدا رضا خواستم و گفتم هرچی تو می خوای و می پسندی ، الانم راضیم...
بسوزان هر طـــريقی می پسندی
کــه آتش از تو و خاكــــستر از من
بكش چون صيد و در خونم بغلطان
تـــــماشا كـــردن از تــو پرپر از من ...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

خدایش بیامرزد ... مختار را می گویم , لحظات آخر چه تنها بود , کذاب میخواندندش , و با شمشیر تزویر به شهادتش رساندند.

چه مردانه جنگید و چه زیبا به شهادت رسید ،  همچون مولایش علی علیه السلام ، برای احقاق حقانیت ، برای دفاع از خط مشی و منش امامش ، و در برابر تزویر زبیریان که در لباس دینداری هزاران تهمت و حرف ناروا به او بستند همچون مولایش حسین علیه السلام به میدان آمد و قبل از اینکه به شهادت برسد از سویی کشته تزویر و ریا و از طرفی دیگر کشته جهل و ترس کوفیان شد...

مختار : مباد بر مرگ من بی تابی‌كنی يا گريبان چاك كنی و ناخن بر صورت بكشی ، سرم را بر نيزه ديدی‌گردن فراز كن ، سينه ستبر بايست و سروده بخوان ، سروده ای كه در وصف فاتحين می خوانند .

.

پینوشت:

روزهایی است که از گوشه و کنار آماج تهمت ها و حرفای ناروایی قرار گرفته ام که از هرسویی به گوشم می رسد ، متهم به شهرت طلبی و ... شدم ، همه اهداف و آرمان هایم را هوا و هوس و کسب قدرت می دانند! اما قبل از هر کس خداوند نیک میداند که این راهی را که شروع کرده ام برای خودش بوده است و خواسته ام سربازی باشم برای ادای تکلیف! ....  مجاهدت در این راه بدون بلا و آسیب و خطر نیست ، از خدا می خواهم یاریم کند و صبر و توان عطا نماید و در راه حق ثابت قدمم بدارد.

تاریخ همیشه در حال تکرار بوده است.... و من هم در گوشه ای از این تاریخ درس پس میدهم ، امید که نتیجه  آن شود که حضرت دوست می پسندد.


+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

دیشب به مهمانیت آمدم.... ، صدایت کردم ، میان آن همه میهمان ، اما انگار که تنها و تنها من بودم و شما....
چه خوب صدایم را شنیده ای ، شاید گوش کر سر من قادر به شنیدن جواب شما نبود ، اما بعد از آن باران که بر شوره زار کویر دلم بارید ، قلبم آرام گرفت... 
امروز سرخوش بودم از آن میهمانی ، و آرام گرفته بودم بعد از آن همه بیقراری ، نمیدانم چه بده و بستانی بین چشم ها و دل است که تا آن یکی بارانی نشود دیگری آرام نمی گیرد....

دیشب مهمانم کردی... حالا دیگر این را خوب میدانم که تا نخوانیم ، نمی خوانمت ، خواندم و خواستنم هم از توست و چه خواستنی دلبری هستی برای این دل من...


پینوشت:
صبر كن، و صبر تو فقط براى خدا و به توفيق خدا باشد! و بخاطر (كارهاى) آنها، اندوهگين و دلسرد مشو! و از توطئه‏ هاى آنها، در تنگنا قرار مگير!
خداوند با كسانى است كه تقوا پيشه كرده‏ اند، و كسانى كه نيكوكارند.

النحل-127،128

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

پارسال سخت ترین ماه رمضان همه عمرم را کشیدم.../ دلم بدجوری هوای امام رضا علیه السلام رو کرده ، چقدر شیرین است رنج کشیدن و چقدر سخت است رنج کشیدن...
خداوند چه نزدیک می شود وقتی که ....... پارسال عجب ماه رمضان غریبی داشتم/ انگار خدا اینگونه میخواست مرا ، همچون ماهی که در تور صید کرده است و دست و پا میزند و زخمی تر می شود! کاش کسی به تماشایم نایستاده بود!
هنوز زخم های آن روزها بر دلم تازه و جاریست...

پینوشت:
در هیچ پرده نیست نباشد نواى تو/ عالم پر است از تو و خالى‌ ست جاى تو
  هر چند کائنات گداى درِ تواند/ هیچ آفریده نیست که داند سراى تو

+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

1- تاریخ را خیلی دوست دارم ، یادم میاد کتاب تاریخ دوران تحصیلم را همان اوایل سال تمام می کردم ، سال دوم دبیرستان که بودم استادم آقای رضایی پرسید: فلان شخصیت تاریخی کیست؟! من هفت جد طرف را پیش چشم استادم آوردم ،  آن سال هم نمره درس تاریخم 20 شد ، حدودا 12 سال از آن تاریخ میگذرد...

استاد خوبی بود ، خیلی اهل دل و باصفا بود ، یادش بخیر...

2- پنج شنبه کنار یکی از دوستانم نشسته بودم که شخصی وارد شد و گفت: رییس هیات والیبال در جاده بم و کرمان تصادف کرده است ، خبرش را همانجا تایپ کردم و بالا فرستادم ؛ برای  تکمیل خبر به بچه ها گفتم بررسی بیشتری بکنند و جزئیات خبر را کامل بنویسند ، عجب جاده مرگ باریست این جاده بم -کرمان...


3-امروز که روی سایت ماهان نیوز خبر تشییع پیکر علی رضایی رییس هیات والیبال+عکسش را دیدم در جا خشکم زد ، علی رضایی همان معلم تاریخ ما بود ، یکی از باصفا ترین معلم های دوران تحصیلم ، صمیمی و دوست داشتنی ، معلمی که به ما درس زندگی میداد ، خیلی ناراحت شدم ، عجب داستانی دارد این چرخ گردون ، هیچ وقت فکرش را نمیکردم خبر مرگ استادم را بنویسم....


پینوشت:

بچه ها گفتند در مراسم تشییع هیچکدام از مسئولین استان نبودند ، جالب آنکه ایشان برای دیدار با استاندار به کرمان می آمد ، شاید همه درگیر سفر رییس جمهور بودند ،شاید هم حضور آنها اصلا اهمیتی ندارد ، نمیدانم....
خدایش بیامرزد


+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |