تبليغاتX
روزنوشت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

این روزها که می گذرد ، هر روز

احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می‏زند

این روزها که می گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم

مرحوم قیصر امین پور

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

سالها پیش عاشق شده بود ، عاشق دختری که خیلی به تیپش نمی خورد! نه اینکه بد باشد ، دختر خیلی خوبی هم بود، اما از لحاظ فرهنگی و تیپ و قیافه وقتی کنارش می ایستاد بهم نمی آمدند!
پسری ریشو با اتیکت بچه حزب اللهی که همه عشق و حالش در هیات و رفقایش بچه هیاتی و این تیپی و ... بودند  در کنار دختری که خیلی به حجابش اهمیت نمیداد! و دغدغه هایش چیزهای دیگری بود!  خیلی بهم جور در نمیامدند خداییش! اصلا وصله ناجور بود از نگاه دیگران!
اما عاشق شده بود! میگفت وقتی خدا به بنده اش گیر نمیدهد و از خیلی چیزها میگذرد تو چکاره ای! میگفت فکر میکنی تو خیلی بهتری و روز و شب کارش کلنجار رفتن بود با خودش!

آن روزها داشت کتاب نیمه پنهان ماه را میخواند ، مصطفی چمران از زبان غاده همسرش....

"غاده با فرهنگ اروپایی بزرگ شده بود. حجاب درستی نداشت اما دوست داشت جوردیگری باشد، ....
غاده میگفت:"یادم هست در یکی از سفرهایی که به روستا‌ها می‌رفت همراهش بودم. داخل ماشین هدیه‌ای به من داد، اولین هدیه‌اش به من بود و هنوز ازدواج نکرده بودیم. خیلی خوشحال شدم و‌‌ همان جا بازکردم دیدم روسری است، یک روسری قرمز با گلهای درشت. من جا خوردم، اما او لبخند زد و با شیرینی گفت: بچه‌ها دوست دارند شما را با روسری ببینند. از آن وقت روسری گذاشتم و مانده. من می‌دانستم بچه‌ها به مصطفی حمله می‌کنند که چرا شما خانمی را که حجاب ندارد می‌آورید موسسه، اما برایم عجیب بود که مصطفی خیلی سعی می‌کرد، خودم متوجه می‌شدم، مرا به بچه‌ها نزدیک کند. می‌گفت: ایشان خیلی خوبند. اینطور که شما فکر می‌کنید نیست. به خاطر شما می‌آیند موسسه و می‌خواهند از شما یاد بگیرند ان شاالله خودمان بهش یاد می‌دهیم. نگفت این حجابش درست نیست، مثل ما نیست، فامیل و اقوامش آن چنانی‌اند. این‌ها خیلی روی من تاثیر گذاشت. او مرا مثل یک بچه کوچک قدم به قدم جلو برد به اسلام آورد. نه ماه. نه ماه زیبا با هم داشتیم و بعد با هم ازدواج کردیم. البته ازدواج ما به مشکلات سختی برخورد...."

 او این خطوط را میخواند و به خود دلداری میداد ، از این و آن سوال میکرد و کمک میخواست ، داستان مصطفی را همه جا میگفت و تاییدیه میگرفت ، خودش را به در و دیوار میزد تا کمی آرام تر شود و دل و عقلش را همراه کند ، اما سخت بود....
یک بار که داستان مصطفی و غاده را برای یکی از دوستانش تعریف کرد ، دوستش گفت: نگاه کن مگر چند سال میخواهی بمانی که مثل مصطفی تاثیر گذار هم باشی ،او شخصیتش شکل گرفته و تغییرش کار بسیار سختی است ، همراهی پیدا کن که کمکت کند و در این فرصت کم از عمر تعالی پیدا کنید ، نه تو مصطفایی و نه او غاده ....
راستش را بخواهید حرف حساب می زد! شاید هم نمیزد ، نمیدانم! ، حال این شده داستان تضاد و جنگ و جدل خیلی از ماها ، چشمانمان را می بندیم و هزار ویک  توجیه و دلیل می بافیم که حرفمان را به کرسی بنشانیم.
به قول معروف نیمه مدرنیته ذهن ما با نیمه سنتی اش درگیر است! شاید هم اسمش را بشود گذاشت جدال عقل و عشق....
پینوشت:
- نمیدانم چرا این قصه را گفتم ! شاید حس کردم تو هم روزی درگیر قصه ای اینچنینی شده ای به شکلی دیگر...
- نمی خواهم از این قصه نتیجه گیری کنم و  هیچ قضاوتی هم در این مورد نمیکنم!
- زور دل ما بیشتر از عقلمان است بصورت کلی 

- مصطفا نگاهش آسمانی بود  و همه چیز برایش جلوه ای از محبوب بود و نور...

- لطفا هیچ برداشت خاصی از این قصه نکنید!
همین/یاحق

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

 همه ی نیروها، همه ی قدرت ها،
در هرجا هستند
محتاج به توجه خاص حضرت رضا سلام الله علیه هستند
حضرت روح الله رحمة الله علیه

 نه فقط ما و شما اهل ِ زیارت هستیم
"ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند"...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

مرا چون قوت غالب اشک باشد جای ِ نان در سال
بگو فطریه ام را روضه خوان شخصاً بپردازد…

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

چه شبهای غریبی بود شبهای قدر امسال...

سحر که میشد قلبم به حد انفجار می رسید و میخواست از سینه ام بیرون بزند....
تصورش را بکن ، قلب آدم وسط کوچه و جلوی چشمانش می تپد و بالا و پایین می شود ، نفسم تنگ می شد و برای خالی کردن این طوفان درون سینه ام نفس عمیق می کشیدم ، که نه تنها خوب نمی شدم بلکه آتش درون سینه ام را شعله ور میکرد... راه رفتن در سحر هم صفای خودش را داشت ، گویی که پرواز میکنی و وزن جسمت  همچون کاهی سبک شده است و همراه باد به هرسویی می رود و می رقصد.... همچون حسی که اولین بار دربین الحرمین داشتم و انگار روی ابرها راه میرفتم ، آنقدر سبک شده بودم که حس میکردم زیر پایم خالیست و  قدم بر آسمان می گذارم....
نمیدانم چگونه است که شب های قدر حس شب های محرم و عاشورا را دارم و بند بند وجودم حسین حسین می گوید ، و حسین....
شاید اینگونه باشد که حسین علیه السلام میزان حق و باطل است و مرز آدمیت با شیطان ، مرتضی راست می گفت که "غایت خلقت جهان پرورش انسان هایی است که در برابر شدائد بر هر چه ترس و شك و ترديد و تعلق است غلبه کنند و حسینی شود"

راستی حکمت 110 روز فاصله بین شب های قدر و عاشورا در چیست؟! آِیا آدمیت غیر از حسینی شدن است؟!

"لیرغب المؤمن فی لقاء ربه ... عجب رازی در این رمز نهفته است ! كربلا آمیزه كرب است و بلا ... و بلا افق طلعت شمس اشتیاق است . و آن تشنگی كه كربلاییان كشیده اند ، تشنگی راز است. و اگر كربلاییان تا اوج آن تشنگی ـ كه می دانی ـ نرسند ، چگونه جانشان سرچشمه رحیق مختوم بهشت شود؟ آن شراب طهور كه شنیده ای بهشتیان را می خورانند ،‌میكده اش كربلاست و خراباتیانش این مستانند كه اینچنین بی سرودست و پا افتاده اند . آن شراب طهور را كه شنیده ای ، تنها تشنگان راز را می نوشانند و       ساقی اش حسین است ؛ حسین از دست یار می نوشد و ما از دست حسین."

الا یا ایها الساقی ادر كأساً و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها

. فتح خون

.

پینوشت:
خدا کند که این حال بماند و ملکه شود ، همین./صلوات

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |