تبليغاتX
روزنوشت
چند روزی میهمان بودیم بر این خانه ....

سالها پیش سوختم آنچه را که حدیث نفس میخواندم و اکنون بسوزان آنچه را که غیر تو در وجود من است...

.

.

.

من بی‌تو دمی قرار نتوانم كرد/ احسان تو را شمار نتوانم كرد

گر بر تن من زبان شود هر مویی /یك شكر تو از هزار نتوانم كرد

یاحق

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

دیشب خواب حضرت ماه را دیدم ، نمیدانی چقدر از دیدنش مست بودم و سرخوش...
بعد از نماز صبح بیرون زدم ، نسیم خنکی می وزید و من سرخوش از خواب سحرگاهی دیشبم همچون کودکی سبک بال میان جنگل می دویدم
انگار سروش حق برایم پیامی آورده بود! او مرا فرا می خواند....
دعوتم میکرد به میهمانی خویش و می گفت : باید کم کم آماده سفر شوی و این سفر آمادگی می خواهد!
باید در اوج باشی تا به آسمان برسی! باید سبکبال باشی تا برسی ، باید خواست تا عطایت کنند و من سال های سال است که خواسته ام زنده شوم همچون بل احیاء عند ربهم یرزقون
می خواهم نظر کنم به آن وجهی که جز شوریدگان حریم شیدایی به آن نظر نکرده اند .
-
امروز به دیدنت آمدم! کنارت نشستم و خیره خیره به صورتت نگریستم!
همیشه گلایه میکردم که چرا اخم کرده ای! اما امروز لبخندت را دیدم ، شاید میدانستی از میهمانی حضرت ماه آمده ام
عجب بوی گلابی اینجا را پر کرده است! عبدالمهدی....
.
.
.
پینوشت:
می گویند خوابهایت را تعریف نکن! ام حیفم آمد خوابم را برایت تعریف نکنم! مگر آدم چند بار خواب حضرت ماه را می بیند!
خواستم تو هم شریک باشی در سرخوشی ام!
شاید دیگر  ...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

اول: میخواهی سر به تنش نباشد! بس که بهم پریدید و یقه هم دیگر را گرفته اید ، از هر گوشه و کنار پیغام و پس غام میاورند که فلانی اینچنین گفت! آتش توپخانه ها بشدت در حال ریختن گلوله های نفاق و بدبینی و دورنگی هستند!

انگار وقتی بعضی ها خودشان را  پشت این شناسه های دنیای مجازی پنهان میکنند خدا را هم بنده نیستند و فکر می کنند هیچ کس نمی بیندشان! تا می توانند به این و آن می پرند و دیگران را آماج حمله ها و طعنه های خود قرار می دهند!

شاید این دنیای مجازی آدم ها را بهم نزدیک تر کرده باشد! اما به اعتقاد من دل ها را از هم دورتر....

دوم: کمی از کیبورد فاصله گرفتی و آمدی همان آدم دنیای مجازی را که سالها با هم دوست بوده ای از نزدیک ملاقات کرده ای! همان که در دنیای مجازی بهم می پریدید! محکم در آغوشش میگیری و می بوسی! فارغ از همه دنیاهای مجازی... و چقدر دل ها به هم نزدیک می شود... 

سوم: همه ما آدمیم ، فطرت ما ریشه در محبت و دوست داشتن دارد... قلب هایمان بهم نزدیک و نزدیک تر می شود اگر کانکشن اتصال ما از سرور های معنویت عبور کند! نگذاریم دنیای مجازی تاریک کننده دوستی های دنیای واقعی مان باشد!


پینوشت:

ندارد./همین

یاحق

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

هر بلایی کز تو آید رحمتیست / هر که را رنجی دهی خود رحمتیست
زان به تاریکی گذاری بنده را / تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند/ تا که با عشق تو پیوندم زنند

+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

از ابتدای تاریخ همینگونه بوده است ، ظاهرا این رسم روزگار است!

داستانی که از هابیل شروع شده است و تا آخر دنیا ادامه خواهد داشت ، روزی عاشقی را در محراب فرق شکافتند و روزی دیگر لشکر عاشقان را در کربلا سر بریدند! البته برای عاشقان فصل ، فصل عاشقی است و برای نامردمان فصل عاشق کشی....

عاشق آن است که همچون معشوقه اش رنگین شود هنگام مرگ صورتش با خون گلویش!

زمانی دیگر عشاق به مسلخ میرفتند و نشانه عاشقی شان تن های بی سرشان بود و در آخرالزمان یاران عاشورایی پیرجماران عاشقیشان را در نبردی نابرابر به عرصه ظهور میگذاشتند.

نمیدانم ، شاید این جور عاشقی باشد! شاید باید اینگونه بود تا عاشقت بنامند و محبوب شوی در نظر معشوق...


پینوشت:



ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

بسم الله...

یكی بود یكی نبود،
یه شهری بود خوش قد و بالا، آدمایی داشت محكم و قرص؛ ایام، ایام جشن بود؛ جشن غیرت، همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول به این شهر حمله کرد. اون غول، غول گشنه ای بود که می خواست کلی ازین شهرو ببلعه ،همه نگران شدن، حرف افتاد با این غول چیکار کنیم؛ ما خمار جشنیم، بهتره سخت نگیریم...
اما پیر مراد جمع گفت: باید تازه نفسا برن به جنگ، قرعه به نام جوونا افتاد، جوونایی که دوره کُرکُریشون بود رفتن به جنگ غول... غول، غول عجیبی بود؛ یه پاشو می زدی، دو تا پا اضافه می کرد؛ دستاشو قطع می كردی، چندتا سر اضافه می شد، خلاصه چه دردسر، بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون که دیدن پیرشون سفر کرده....
یكی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفته، اما یه اتفاق افتاده بـود؛ بعضیا، این جوونا رو یه طوری نگاشون می کردن که انگار، غریـبه می بینن، شایدم حق داشتن؛ آخه این جوونا، مدت ها دور ازین شهر با غول جنگیده بودن، جنگیدن با غول، آدابی داشت که اونا بهش خو کرده بودن؛ دست و پنجه نرم کردن با غول، زلالشون کرده بود؛ شده بودن عینهو اصحاب کهف، دیگه پولشون قیمت نداشت…
اونایی که تونستن، خزیدن تو غار دلشون و اونایی که نتونستن، مجبور به معامله شدن... من شما رو نمی شناسم، اما اگه مثل ما فارسی حرف می زنین، پس معنی این غیرتو می فهمین؛ این غیرت داره خشک می شه، شاهرگ این غیرت... کمک کنید نذاریم این اتفاق بیفته… من برای صبرتون یه یا علی می خوام، همین!
دیالوگ حاج کاظم؛ آژانس شیشه ای.

پینوشت:
فصل پاییز که می شود انگار همه غم های دنیا کم کم که نه ! یک جا می نشیند روی این دل ما، نمیدانم! شاید این از خاصیت فصل ها باشد...  هرچند که پاییز را با همه غم هایش بیش از همه فصل ها دوست دارم.
بعد مدت ها و شاید سال ها دوباره فیلم آژانس شیشه ای ابراهیم حاتمی کیا را دیدم ، به لطف فیلم های هزار بار تکرار صدا و سیما! و به جبران کم کاری هایشان که انگار می خواهند حال ملت را بد کنند و این مردم را از هرچه ارزش است بزنند!
بگذریم! داستان ، قصه عباس هست و حکایت مردمان این روزها....
وقتی غیرت می میرد و حاج کاظم ها قربانی می شوند و عباس ها فراموش...
حاج کاظم راست می گفت، بعد جنگ عده ای با غصه هاشان به گوشه ای خزیدند و عده ای شدند اهل معامله!
بگذریم! یعنی سالهاست که گذشته ایم و چشم بسته ایم بر روی همه عباس ها و حاج کاظم ها  ، دکان درست کرده ایم به اسم دفاع مقدس و ارزش ها و فراموش کرده ایم آنانی را که با تمام شرف و غیرتشان در مقابل آن غول بی شاخ و دم جنگیدند! و فقط عباس ها را میخواهیم برای زینت مجالسمان!
راستی چقدر می آید چند جانباز ویلچری  به ابتدای راهپیمایی هایمان! ارزشی تر می شود! حاج کاظم ها را برای گفتن از دیروزها و خاطرات جبهه می خواهیم! به شرط آنکه از امروز حرفی نزنند!
چقدر..... چقدر..... چقدر...
حالم بد است! دلم برای خودم میسوزد... اسیر دنیا شده ایم!
آمهدی همیشه این شعر را میخواند:
ما سینه زدیم بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم آنها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |