بسم الله/گاهی وقتا احساس های پیامبر گونه داری٬ لااقل به مهربانی پیامبر فکر میکنی و مهربان بودن ٬ راستش را بخواهی پیامبر را خیلی دوست دارم ٬ عاشقش هستم ٬ مدینه که میروی در کنار همه غربت هایی که حس میکنی مهربانی بی حد و حصر پیامبر است که شیداییت را به موت نمیکشاند.... میهمانش هستی و او مهربان میزبانیست...
اما من نمی توانم مانند پیامبر مهربان باشم!....آخر تحمل توهم ها و تهمت هایی را که حاصل از مهربانی بر پیکره نحیفم وارد می شود ندارم! اصلا شاید مشق مهربانی را بدرستی نیاموختم که اینگونه چوبش را می خورم و شاید اجر و مزد مهربانی همین باشد که رنج میکشی!
من نمی توانم مثل پیامبر دلسوز باشم!... آخر از پس دلسوزی هایم هزاران حرفیست که به ناحق و شاید به باورشان به حق به تو میگویند و تو به هزاران دلیل نمی توانی حتی بگویی و بعد متهم به چیز دیگری شوی!
من دیگر نمی توانم مثل پیامبر به کسی اعتماد کنم!... آخر از پس هر اعتمادم خنجری بر سینه ام زده اند و تنم را چاک چاک کرده اند...
یبلغون رسالات الله هم را ریا و دروغ و دورنگی پنداشتند و تورا با دیگرانی قیاس کردند که هیچ اعتقادی به پیامبرت نداشتند!
وقتی سینه ات سرشار از نگفته هایی باشد که دارد از درون متلاشی ات میکند وتو باید لب فرو ببندی و از هرسو خنجری بر بدنت وارد میکنند طاقت از کف میدهی و بیقرار رفتن میشوی...
گاهی وقت ها بر مهربانی و صبر و رنج پیامبر نگاه میکنی اشک از چشمانت جاری میشود .
خدایا خوب میدانی پیامبرت را دوست دارم ... یا آنگونه که رضای توست بگردانم و تاب و تحمل عاشقی ات را هم عطا بفرما و یا ...
همین...
یاحق
این روزها بیقرار پروازم....
وقتی پریدن کبوترهای دیگر را می بینم و بازگشت کبوترانی را که خاک شدند و تنها چند تکه استخوان از جسم پاکشان باقی مانده است دلتنگ می شوم٬ روضه ای شده است این ماندن ما ٬ خدا میداند سنگینی میکند این گوشت و پوست برتن من ٬ دیگر طاقت کشیدنش را به این سو و آنسو ندارم ٬ دلم پرواز و پریدن میخواهد ٬ سوختن و خاکستر شدن....لابد پیش خودت میگویی دیوانه است این ....!
این چند خط حال این روزهای من است....
خدا نکند این روزها بگذرد و ما باشیم./همین
یاحق
پینوشت:
اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی كه مقصد را در كوچ مییابد از ویرانی لانهاش نمیهراسد.../سید مرتضی آوینی
من آنجا ایستاده بودم. پدر به علی اکبر گفت:«پیش رویم، مقابل چشمانم راه برو!»
و او راه رفت. چه می گویم؟ راه نرفت. ماه را دیده ای که در آسمان چگونه راه می رود؟ چطور بگویم؟ طاووس خیلی کم دارد.
اصلاً گمان کن که سرو، پای راه رفتن داشته باشد! نه، پای راه رفتن نه، قصد خرامیدن داشته باشد.
… و حسین سر به آسمان بلند کرد و گفت:« شاهد باش خدای من! جوانی را به میدان می فرستم که شبیه ترین خلق به پیامبر توست در صورت، در سیرت، در کردار، در گفتار و حتی در گامهای رفتار. تو شاهدی خدای من که ما هر بار برای پیامبر دلتنگ می شدیم، هر بار دلمان سرشار از مهر پیامبر می شد، هر بار جای خالی پیامبر جانمان را به لب می رساند، هر بار آتش عشق پیامبر، خرمن دلمان را به آتش می کشید، به او نگاه می کردیم. به این جوان که اکنون پیش روی تو راه می رود و در بستر نگاه تو راهی میدان می شود.»
کتاب پدر، عشق، پسر
نویسنده: سید مهدی شجاعی
برويد سراغ كارهاي نشدني، تا بشود. تصميم بگيريد بر برداشتن كارهاي سنگين، تا برداريد. «و لا يخشون احدا الّا اللَّه». خب، زحمتهايش چه؟ رنجهايش چه؟ محروميتهايش چه؟ جوابش اين است كه: «و كفي باللَّه حسيبا»؛ خدا را فراموش نكن، خدا حسابت را دارد. در ميزان الهي، رنج تو، محروميت تو، كفّ نفس تو، حرصي كه خوردي، زحمتي كه كشيدي، كاري كه كردي، خون دلي كه خوردي، دنداني كه روي جگر گذاشتي، اينها هيچ وقت فراموش نميشود؛ «و كفي باللَّه حسيبا». اين، راه ماست.
امام خامنه ای
.
.
.
پینوشت:
چند وقتی هست که تصمیم به تعویض قالب ماهان داشتیم/ یرای اینکه هم سبک تر باشد و هم خواندن مطالب آن راحت تر باشد / در ضمن بدنبال شعاری بودیم که خط و مشی سایت را مشخص کنید / شعارها و مطالب زیادی را از حضرت روح الله و آقا و شهدا خواندیم تا اینکه به این آیه رسیدیم:
الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ وَكَفَى بِاللَّهِ حَسِيبًا
کسانی که پيامهای خدا را می رسانند و از او می ترسند و از هيچ کس جز، اونمی ترسند ، خدا برای حساب کردن اعمالشان کافی است.
سوره : الاحزاب آیه : 39
تفسیر نور
آنگاه در اين آيه مىفرمايد:) (الّذين يبلّغون رسالات الله)
3- مبلّغان الهى، همواره دشمنان سرسخت وتهديدكننده دارند. (لايخشون احداً)
4- خدا ترسى مقدّمهى شجاعت و شهامت است. (يخشونه ولا يخشون احداً)
5- مبلّغان الهى بدانند كه حساب صبر و تحمّل آنان با خداست. (كفى بالله حسيبا)