تبليغاتX
روزنوشت

بهاران، از کجاست که روح روییدن و سبز شدن ناگاه در تن خاک مرده پدید می آید؟ و از کجاست که روح شکفتن ناگاه از تنِ چوب خشک چندین برگ های سبز و شکوفه های سفید و آبی و زرد و سرخ برمی آورد؟

بهاران رازدار رستاخیز پس از مرگ است و قبرستان ها مزارعی هستند که در آنها بذر مردگان افشانده اند و جسم تا نمیرد، کجا رستاخیز پذیرد؟...

با بهاران روزی نو می رسد و ما همچنان چشم به راه روزگاری نو. اکنون که جهان و جهانیان مرده اند، آیا وقت آن نرسیده است که مسیحای موعود سر رسد؟ و یحی الارضَ بعد مَوتِها... .

سیدمرتضی آوینی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

- ما که رفتیم....که رفتیم ....که رفتیم...

- کجا؟! مگر چیزی هم مانده است که برود... ٬ اصلا مگر از ابتدا چیزی هم بود!
- پس این جسم که این طرف و آنطرف میکشدم و باری بر بردوشمان شده چیست؟!
- وقتی دلی نمانده است و بیدلی٬ تنت به چکار می آید!

- روزها دارم برای این ملت مسافرم مسافرم می زنم ٬ این ها یعنی تنی هست که هنوز هم کور سوی امیدی به آن هست!

- تنت به کاری نمی آيد...دلت باید مسافر باشد!

- همین روزها دارم میروم... جنوب ٬ دعوت شده ام

- تنت را دلت به این سو آنسو میکشد...

- ...

پینوشت:

خیلی وقت ها میشود با خودت کل کل میکنی ٬ آخرش هم دلت راه خودش را میرود و عقلت جای دگر...  میدانی خیلی وقت ها فکر میکنی چیزی شده ای و بعد میفهمی هیچی! دارم میروم جنوب! شلمچه/فکه/اروند کنار/طلاییه/هویزه و... نمیدانم کجا میرویم و کجا نه/ میدانی بارها این مناطق را رفته ام / اما این بار فرق میکند! میدانی چه فرقی؟! هیچی .... مگر به رفتن جسم است! بشین درخانه ات و دلت را بفرست! 

- کدام دل؟! برایم دعا کنید

اگر رفتیم و برنگشتیم یا برگشتیم عیدتون مبارک...

خدا کند آدم برگردیم اگر برگشتیم! اگر هم که نه برنگردیم!

دعایش را کردیم خودت مستجابش کن! یا کریم...

یاحق


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

حساب روز و ماه و ساعت و ثانیه از دستمان در رفته است! خود نمیدانیم هم اکنون در کدامین لحظه هستیم...
روز و شب مان قاطی شده است ، اعتباری به بیداری و خوابمان نیست... بعد زمانیش به کنار ، در مکان هم همین گونه ایم...

آنوقت گله مندی که روزنوشتمان به روز نیست! ما می نویسم روزنوشت! شما ماهی یک بار بخوانش ، آدمی را که حساب لحظه هایش از دست بدر رفته را بیش از این توقعی نیست!

به بزرگواری خودتان ببخشید./یاحق

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

بعد مدت ها امروز خیلی شاد بود٬ هرجند که دیشب نخوابیدم و تنها یکی دو ساعت در حالت خواب و بیداری بودم! یعنی گوشهایم می شنید اما چشمانم بسته بود ٬ فقط صدای همهمه هایی می آمد و من گیج ...

البته امروز عصر بعد مدت ها فشار کاری حدود دوساعتی بیهوش شدم! بگذریم...

انتخابات/

۱- میدانی در این مملکت هیچکس بهتر از امامان این مردم را نمی شناسد ٬ حضور مردم با همه فشار ها و تحریم و گرانی و ... باور نکردنی بود! اما امام امت خوب این مردم را می شناسند.

۲- همیشه اگر عمل به تکلیف باشد پیروزی حاصل می شود که بحمدالله این برای ما اتفاق افتاد اما آقایانی که برایشان نتیجه مهم بود و با تکیه بر نظرسنجی های کشکی به تکلیف خود عمل نکردند خسرالدنیا و الاخره خواهند شد. انشاالله

۳- پایداری موجی است که آغاز شده و این شروع یک گفتمان جدید است ٬ گفتمانی در مسیر امام و انقلاب و این حرکت مبارک مطالبه گر با ایجاد شبکه ای گسترده منشا خیر و برکات زیادی بخصوص در حوزه های فرهنگی خواهد شد.

۴- همدلی و تلاش عده ای طلبه و دانشجو و فعال فرهنگی مذهبی برای حمایت از حجت الاسلام جلالی و کسب رای بالای ۹۵ هزار نشان از یک پتانسیل عظیم دارد که در شرایط خاص فعال می شود و انشالله باقی خواهد ماند.

۵- در فرصتی مناسب همه اتفاقات و حرکت ها و پیوندهای این انتخابات(مجلس نهم) در کرمان تحلیل و بررسی خواهد شد .

.

.

پینوشت:

پ.ن را در سر نوشتیم../ دعا بفرمایید.

یاحق

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

من كــــان لله ..كــــان الله له..

پشت ام به کوهی چون “تو” محکم است که چون “باد” رهایم...

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

"مولانا"           
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

اینبار فقط می نویسم تا آرام شوم.../دارم رسما دیوانه میشوم/ میفهمی ؟! رسما!!!

از هزار جا به آدم فشار میاورند! وارد منطقه ممنوع شدن همین است! باید تاوان دهی ، زخمی شوی ، دم برنیاوری! و داد نزنی! ... تا دیروز به تو لبخند میزدند و امروز رسما از تو شکایت می کنند!‌تهمت میزنند... بدنامت می کنند ..../ باید ایستاد ، پایداری کرد... نگرانشان میشوی فحشت میدهند ، اعتبارت را ؛آبرویت را و همه و همه چیز را برای آرمانت گذاشته ای! باید ایستاد...... پایداری کرد....

واقعا یبلغون رسالات سخت است ؛ پیامبران چه رنجی میکشیده اند ؛ فکر میکنم از جهاد نظامی نیز سخت است!...

باید ایستاد ؛ پایداری کرد....پایداری همیشه جواب میدهد!...

دلم آرامش میخواهد... لحظاتی خواب ، پرواز...

میدانم اینها مقدمات سفر است.../ میدانم مسافرم....

میدانم


پینوشت:

- مطلب رمزدار بود اما بر داشتمش/به دوستانی برخورده بود/نه اینکه مطلب خاصی داشت،اما گاهی باید نگویی دردهایت را...

- بازی عوض شده عصار شرحی بر این ماجراست/متن در ادامه مطلب

- برایم دعا کنید./خیلی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

تمام راه‌ها، به عشق ختم می‌شود
تمام عشق‌ها به راه...

فقط پرنده‌بازها خیال می‌کنند:
آن‌که رفته
      باز می‌رسد

+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

العشق نارالله الموقده يحترق بها اشواق الافئده... 

عشق آن آتش شوق الهي ست كه ماسوي الله را مي سوزاند ونابود مي گرداند./

.

 میدانم ، اما مگر جز این است که مصطفا شوقش الهی بود و آیا کسی جز حضرت دوست در دلش عشقی زمینی را جای داد؟!

و آيا سوختن در این راه سوای باتو بودن است؟

نمیدانم! سالهاست که نمیدانم و در حیرت بین عقل و عشق مانده ام....

به این سادگی ها هم نیست دل کندن و دل بریدن! عین سوختن است ، آب میشوی ؛ نیست می شوی ، تمام میشوی...

عقل وادي بقا است و عشق وادي ذوب شدن و مستحيل و فنا شدن در آتش شوق الهي!

الهی! اگر جز سوختگان را به ضيافت عنداللهي نميخواني، ما را بسوز آنچنان که هيچکس را آنگونه نسوخته باشي

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |