تبليغاتX
روزنوشت - دفاع مقدس
شهادت را جز به اهل درد نمی دهند و ما هنوز غافلانه شهادتی بی درد می طلبیم …


+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

بسم الله...

یكی بود یكی نبود،
یه شهری بود خوش قد و بالا، آدمایی داشت محكم و قرص؛ ایام، ایام جشن بود؛ جشن غیرت، همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول به این شهر حمله کرد. اون غول، غول گشنه ای بود که می خواست کلی ازین شهرو ببلعه ،همه نگران شدن، حرف افتاد با این غول چیکار کنیم؛ ما خمار جشنیم، بهتره سخت نگیریم...
اما پیر مراد جمع گفت: باید تازه نفسا برن به جنگ، قرعه به نام جوونا افتاد، جوونایی که دوره کُرکُریشون بود رفتن به جنگ غول... غول، غول عجیبی بود؛ یه پاشو می زدی، دو تا پا اضافه می کرد؛ دستاشو قطع می كردی، چندتا سر اضافه می شد، خلاصه چه دردسر، بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون که دیدن پیرشون سفر کرده....
یكی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفته، اما یه اتفاق افتاده بـود؛ بعضیا، این جوونا رو یه طوری نگاشون می کردن که انگار، غریـبه می بینن، شایدم حق داشتن؛ آخه این جوونا، مدت ها دور ازین شهر با غول جنگیده بودن، جنگیدن با غول، آدابی داشت که اونا بهش خو کرده بودن؛ دست و پنجه نرم کردن با غول، زلالشون کرده بود؛ شده بودن عینهو اصحاب کهف، دیگه پولشون قیمت نداشت…
اونایی که تونستن، خزیدن تو غار دلشون و اونایی که نتونستن، مجبور به معامله شدن... من شما رو نمی شناسم، اما اگه مثل ما فارسی حرف می زنین، پس معنی این غیرتو می فهمین؛ این غیرت داره خشک می شه، شاهرگ این غیرت... کمک کنید نذاریم این اتفاق بیفته… من برای صبرتون یه یا علی می خوام، همین!
دیالوگ حاج کاظم؛ آژانس شیشه ای.

پینوشت:
فصل پاییز که می شود انگار همه غم های دنیا کم کم که نه ! یک جا می نشیند روی این دل ما، نمیدانم! شاید این از خاصیت فصل ها باشد...  هرچند که پاییز را با همه غم هایش بیش از همه فصل ها دوست دارم.
بعد مدت ها و شاید سال ها دوباره فیلم آژانس شیشه ای ابراهیم حاتمی کیا را دیدم ، به لطف فیلم های هزار بار تکرار صدا و سیما! و به جبران کم کاری هایشان که انگار می خواهند حال ملت را بد کنند و این مردم را از هرچه ارزش است بزنند!
بگذریم! داستان ، قصه عباس هست و حکایت مردمان این روزها....
وقتی غیرت می میرد و حاج کاظم ها قربانی می شوند و عباس ها فراموش...
حاج کاظم راست می گفت، بعد جنگ عده ای با غصه هاشان به گوشه ای خزیدند و عده ای شدند اهل معامله!
بگذریم! یعنی سالهاست که گذشته ایم و چشم بسته ایم بر روی همه عباس ها و حاج کاظم ها  ، دکان درست کرده ایم به اسم دفاع مقدس و ارزش ها و فراموش کرده ایم آنانی را که با تمام شرف و غیرتشان در مقابل آن غول بی شاخ و دم جنگیدند! و فقط عباس ها را میخواهیم برای زینت مجالسمان!
راستی چقدر می آید چند جانباز ویلچری  به ابتدای راهپیمایی هایمان! ارزشی تر می شود! حاج کاظم ها را برای گفتن از دیروزها و خاطرات جبهه می خواهیم! به شرط آنکه از امروز حرفی نزنند!
چقدر..... چقدر..... چقدر...
حالم بد است! دلم برای خودم میسوزد... اسیر دنیا شده ایم!
آمهدی همیشه این شعر را میخواند:
ما سینه زدیم بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم آنها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

- آره من بدبختم ، بیچاره ام ، بی عرضه ام ، آلوده ام ، واگیر دارم ،

آره ! شیمیایی گناه و معصیتم ، نفسم مریضتون می کنه ، بایدم منو جا بذارید و برید .

بایدم از من فرار کنید ، شماها پاکید ، عزیزید ، آبرومندید ، سالمید . اما من جزام گناه سر تا پامو گرفته . مگه نه .....


یه مرداب خشکیده ام ، اما نامردا منم یه زمانی مثل شما زلال و جاری بودم ، پاک بودم ، کنارتون بودم ، رفیقتون بودم ، اگه همه ی اینا نبودم بابا نوکرتون که بودم . یادته اصغر! یادته برات پوتیناتو واکس می زدم . رضا تو بابا من کمک تیربارچیت بودم . حالا ببین ! ببین ! رفیقتون تو این شهر شلوغ جا مونده زیر دست و پا داره له می شه...

_ چی می خوای مسلمم ؟
 _دلتنگ رفتنم ....

 _مسلم دلشو تو مشت حسین گذاشت و رفت کوفه ، دیگه دلی نداشت که تو غربت کوفه بگیره یا تنگ بشه . اگر مسلمی چرا تسلیم نیستی ؟ اگه دل دادی چرا بی دل نیستی ؟

_ دلم گرفته مرتضی ... دلم گرفته ... این همه چراغ توی این شهر هیچ کدوم چشمامو روشن نمی کنه ... این همه چشم توی این شهر ، مرتضی هیچ کدوم دلمو گرم نمی کنه . مرتضی اینجا همه می دون که زنده بمونن ، هیچ کس نمی دوه که زندگی کنه . این شهر همش شده زمین دیگه آسمونی نداره این شهر ، من دلم آسمون می خواد مرتضی آسمون ...


 _وقتی دلت آسمون داشته باشه ، چه تو چاه کنعان باشی ، چه تو زندان هارون . آسمون آبی بالا سرته .

 _آخه از کجا یه آسمون پیدا کنم مرتضی؟
_ فقط چشماتو باز کن تا آسمون چشمای صاحبتو بالا سرت ببینی ، زمین و آسمون از چشمای اون نور می گیرن پسر. چشماتو رو خودت ببند مسلم ، ببند .....

.
.
.
.پینوشت»
خداحافظ رفیق ، یکی از قشنگ ترین فیلم هایی هست که تا حالا دیدم ، سه اپیزود داشت که یکیش خداحافظ رفیق بود ، متن بالا هم دیالوگ یکی از سکانس های فیلم بود که مسلم داشت از دوستای شهیدش توی گلزار شهدا خداحافظی میکرد ، چقدر تاثیر گذار و قشنگ بود این فیلم...

اما قشنگ ترین جمله ای که به دل من نشست وقتی بود که شهدا رفتن سراغ رفیق قدیمی شون که فرمانده گردان خیلی از شهدا بود ، اما حالا شاگرد یه نون وایی بود.
بهش گفتن تو که فرمانده گردان بودی ، کارت درست بود ، از همه ما بهتر بودی ، اما حالا چرا اینجوری! شاگرد نون وا شدی! و شهید نشدی!
گفت: شما از خدا شهادت خواستین ، خدا هم بهتون داد ، اما من از خدا رضا خواستم و گفتم هرچی تو می خوای و می پسندی ، الانم راضیم...
بسوزان هر طـــريقی می پسندی
کــه آتش از تو و خاكــــستر از من
بكش چون صيد و در خونم بغلطان
تـــــماشا كـــردن از تــو پرپر از من ...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

وقتی کسی می انگارد هر آنچه را که نبیند و لمس نکند،
باور کردنی نیست و از تو بپرسد:" دستاورد ما در جنگ چه بوده است"
از کلمه‌ی "دستاورد" بدت نمی آید؟
من بدم می آید، اگرچه کلمه که گناهی نکرده است.
اما مگر همه چیز را باید به همین دستی بدهند
که از این کتف گوشتی و استخوانی بیرون زده است
و به پنج انگشت بند بند ختم گشته است؟

"سید مرتضا آوینی"

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

اگر انسانهایی که مامور به ایجاد تحول در تاریخ هستند،
خود از معیارهای عصر خویش تبعیت کنند،
دیگر تحولی در تاریخ اتفاق نخواهد افتاد.
"سید مرتضا آوینی"
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

راه را که انتخاب کردی ، دیگر متعلق به خودت نیستی ، اگر قرار است درد بکشی، بکش ، اما آه و نال نکن.
وقتی آه و ناله کردی ، متعلق به دردی ، نه به راه....

شهید علی آقا ماهانی

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

آن قدر بالا نرفته ام كه پاهايم بلرزد،
پست و مقامي هم ندارم كه نگران از دست دادنش باشم،
از دنياي شما
تنها كمي اكسيژن مي خواهم
و دستمالي براي سرفه هايم.
عقربه هاي ساعت كه بايستند
من هم مي روم.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

ماهیایِ سرخ عاشق، توی حوضی از اسیدن
دلشون یه دریا درده، کی می‌دونه چی کشیدن؟!
می دونی چه دردی داره، بی صدا ترانه خوندن؟!
می دونه چه سوزی داره، تو آتیش نفس کشیدن؟!
هدهد سبا شدیم و هفت شهرِ عشقو گشتیم
ما نفس کم نیاوردیم، معلومه کیا بریدن!
سینه آتیش خلیله، این جا عشقه که دلیله
ببین این دلای عاشق، چه بهشتی آفریدن!
بچه‌های خط دوّم، سرشون به خاکه، اما
بچه‌های خط اول، آسمونو سر کشیدن
فکر اول گُلای سرخم که سرا رو خم نکردن
می میرن، ولی نمی‌گن که گلوشونو بریدن
لاله‌ها کی گفته تنها همونایی ین که رفتن؟
اینایی که پر شکسته ن، مگه کمتر از شهیدان؟

علی رضا قزوه


+ نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

من طلبني وجدني من وجدني احبني من احبني عشقني من عشقني عشقته من عشقته قتلته من قتلته فعلي ديه فانا ديه.


هركس مرا بخواهد مي يابد هركس مرا بيابد دوستم ميدارد هركس مرا دوست بدارد عاشقم مي شود

هركسي عاشقم شود عاشقش مي شوم هركس عاشقش شوم او را مي كشم

هركسي را كه بكشم ديه اش با من است بنابراين من ديه او هستم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

جلو آمد و گفت: از قول من به امام بگوييد بچه‌ام اسير دست دشمن بود و اخيراً مطلع شدم كه او را شهيد كرده‌اند. به امام بگوييد فداى سرتان، شما زنده باشيد؛ من حاضرم بچه‌هاى ديگرم نيز در راه شما شهيد شوند.

.

.

.

.

خدمت امام رسيدم و آنچه را كه آن خانم گفته بود، براى ايشان نقل كردم. بلافاصله ديدم آن‌چنان چهره‌ى امام درهم رفت و آن‌چنان اشك از چشم ايشان فرو ريخت، كه قلب من را سخت فشرد.

سخنرانى در مراسم بيعت فرماندهان و اعضاى كميته‌هاى انقلاب اسلامى 18/3/68
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |


نگاه ‌کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سر کشم اسیر دست آفتاب می شود

کنون که آمدیم  تا به ا وج‌ها / مرا بشوی باشراب موج‌ها / مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره جدا مکن....

.

.

.پی نوشت/

کلیپ با ستاره ها

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

امروز دوباره بوی شهید ، شهرمان را آکنده کرده است .... انگار دل آسمان هم گرفته ، دلم سرشار از هزاران غصه و تنم زخمی از هزاران زخم دنیایی شده است.... زخم هایی که قلبم را می فشارد و نفسم را بند می آورد...

میدانم...

میدانم آن زمان می آیی که شهر را جایی برای نفس کشیدن نیست ، میدانم آمدنت دستی است برای از منجلاب بیرون کشیدن ما ، میدانم آمدنت هم به اذن است و حساب و کتاب دارد....

دل خوشم....

دل خوش به این هنوز هوایم را داری ، دل خوش به این که هنوز هم دلتنگت می شوم ، دل خوش به اینکه اکنون که برایت می نویسم اشکان چشمانم جاری است و دل خوش به اینکه بوی تو را از هزاران هزار نفس آن طرفتر ، حس می کنم...

گمنام بودن هم معرفت می خواهد....

چقدر غریبی و تنها ، مثل مادرت زهرا .....


+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

فَنادَتْهُ الْمَلاءِكَةُ وَ هُوَ قاءِمٌ يُصَلّي فِي الْمِحْرابِ أنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيي مُصَدِّقًا بِكَلِمَةٍ مِنَ اللّهِ وَ سَيِّدًا وَ حَصُورًا وَ نَبِيًّا مِنَ الصّالِحينَ

پس در حالى كه وى ايستاده [و] در محراب [خود] دعا مى‏كرد، فرشتگان، او را ندا دردادند كه: خداوند تو را به [ولادت‏] يحيى -كه تصديق كننده [حقانيت‏] كلمة الله [=عيسى‏] است، و بزرگوار و خويشتندار [=پرهيزنده از آنان‏] و پيامبرى از شايستگان است- مژده مى‏دهد. 
سوره  آل عمران  آیه  39


+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

الهی اگر جز سوختگان را به ضیافت عند اللهی نمی خوانی ،ما را بسوزان ،آنچنان که هیچ کس را آنگونه نسوخته باشی
+ نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

آرمانخواهی انسان مستلزم صبر بر رنجهاست ، پس برادر خوبم برای جانبازی در راه آرمانها یاد بگیر که در این سیاره رنج صبورترین انسانها باشی. / شهید آوینی

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

رزمندگان کرمانی به روایت شهید سید مرتضی آوینی

آفتاب که رفته رفته به سرخی می گراید، کنار رودخانه و شیار دره ها را رها کرده است و از دامنه ی تپه ها به جانب قله ها می لغزد و بچه ها، مشتاق و منتظر تپش مشتاقانه ی قلبهایشان را در زیر چهره های آرام و مطمئن  و لبخندهای زیبا و دلنشینشان پنهان می دارند.چقدر لهجه کرمانی شیرین است! سخنان شیرین و خنده های پرطراوتشان، کوه و دشت و ریگ و آب و آفتاب را بر صداقت قلبهایشان به شهادت می خواند.

آماده شو برادر، وقت رفتن فرا رسیده است.حسین بن علی علیه السلام انتظار می کشد تا شما حلان طریق عشق با کاروان تاریخ بدو ملحق شوید. بگذار اهل ظاهر در جنگ جز ترس و مرگ نبینند؛ ما این جنگ را دری از درهای بهشت می دانیم که خدا جز بر خاصه ی اولیای خویش نمی گشاید و اینچنین، حال ما اکنون عاشقی است که به سوی معشوق می رود.

دو روز بعد، شب مرحله ی سوم عملیات، ما بار دیگر در کانال های تپه ی قلاویزان به بچه های کرمان و زاهدان برخوردیم و انان بار دیگر با میهمان نوازی، به خنده هایی پر طراوات و لهجه ی شیرین کرمانی از ما استقبال کردند و ما را در جمع گرم خود پذیرفتند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

هوالحق...
هشت روز مانده، بشود 10000 روز ...
هشت‌مین دولتِ بعد از اسارت نیز، چند وقتیست تشکیل شده،
دولت‌هایی با رنگ‌های مختلف!
اصول‌گرا و سوسول‌گرا !
کارگزار و خدمت‌گزار !
و هنوز 4دیپلمات دربندند...
و این دستگاه عریض و طویل دیپلماتیک، خبر دقیقی از 4پرسنلش ندارد!
خدا رحمت کند حاج غلامحسین را....
نمی‌دانم، هنوز هم مادر حاج احمد، شب‌ها برایش جا پهن می‌کند یا نه ...
بابای تقی هم رفت...
مادر سیدمحسن هم دق کرد!
پدر و مادر کاظم هم ...!
و دولت‌های رنــگارنـــگ!
و وعده‌های توخالی قشنگ!
9992 روز و شب است که هیئت دیپلماتیک ایرانی در 14 تیر 61 در پست بازرسی حاجز برباره در نزدیکی بیروت، توسط فالانژیست‌های حزب کتائب، نوچه‌های اسراییل، ربوده‌شدند و هیچ حرکت باخاصیتی برای آزادی‌شان صورت نگرفته است!
شعار و شعار...! دیپلماسی تریبونی!
پروردگارا !
عنایتی فرما و یوسف گمگشته‌ی خمینی (ره)، حیدر رزمندگان، حاج احمد متوسلیان و 3یار همدلش، آن مقلدان ولایت،
سید محسن موسوی، کاردار سفارت در بیروت ...
کاظم اخوان، خبرنگار رسمی خبرگزاری جمهوری اسلامی ...
تقی رستگارمقدم، راننده و محافظ گروه ...
را ...
به دامان میهن باز گردان!
که به اغیار رجایی نیست!

"اللّهُمَّ فُکَّ کُلَّ أسیر

/موج مرده

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

خوشحالم....

از این هنوز هم در این شهر شهید می آورند ، یعنی از اینکه هنوز شهدا نیم نگاهی به مردم این شهر دارند خوشحالم، هنوز دستی هست که بر دل مرده مردم این شهر کشیده شود ، هنوز این شهر نفس میکشد ، هرچند بریده بریده ، اما هنوز نفس می کشد...

هنوز هم بر دوش شهیدان مردم این شهر نفس می کشند!

.

.

.

مرتضی میگفت :

ای شهید! ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشسته‌ای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

وقتي ديدم قلبت هنوز مي‌زند به خدا جان تازه گرفتم. هيچ چيز در عمرم مرا آن قدر خوشحال نكرده بود كه زنده بودن تو ، تويي كه نمي‌شناختمت...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

به شوق خلوتی دگر که رو به راه کرده ای / تمام هستی مرا شکنجه گاه کرده ای....

.

.

.

نمیدانم ... اما شاید عکس هایی را که در طلائیه گرفتم اینجا بگذارم....جایی که دلم جا ماند./بهشت روی زمین


+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

طرحی برای صلح (1)

كودك

با گربه‌هایش در حیاط خانه بازی می‌كند

مادر، كنار چرخ خیاطی

آرام رفته در نخ سوزن

عطر بخار چای تازه

در خانه می‌پیچد

قیصر در جبهه

صدای در!

ـ «شاید پدر!»

 

طرحی برای صلح (2)

شهیدی كه بر خاك می‌خفت

چنین در دلش گفت:

«اگر فتح این است

كه دشمن شكست،

چرا همچنان دشمنی هست؟»

 

طرحی برای صلح (3)

شهیدی كه بر خاك می‌خفت

سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

«به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ،

كه بر جنگ!»

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |


محمدحسين جعفريان در ديدار شاعران با مقام معظم رهبري شعري را خواند كه رهبر معظم انقلاب فرمودند: بدهيد اين شعر را خوش‌نويسي كنند و بدهيد به بنياد جانبازان و ايثارگران، آن‌جا آويزان كنند.

به گزارش خبرنگار فارس، جعفريان كه خود جانباز است، اين شعر را به جانبازان تحت درمان در «كلينيك درد» بيمارستان خاتم الانبياء تقديم كرده است.

شعر محمدحسين جعفريان كه در قالب نو سروده شده است، «عاشقانه‌هاي يك كلمن!» نام دارد.

شعر عاشقانه های یک کلمن! در پست قبلی آمده است....



ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

ديگر نمي‌گويم؛ پيشتر نرو!
اينجا باتلاق است!
حالا مي‌گردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاق‌هايش
وظيفه‌شناس و عالي نيستند.

همه‌ چيز در معطلي است
ميوه‌اي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.

ما را چه شده است؟



ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

فوق‌العاده نگران شدم، با حال بسيار ضعيف و ناتوانى كه داشتم خودم را رساندم پاى تلفن، نشستم، بنا كردم اين‌جا آن‌جا تلفن كردن، اما خبرها همه متناقض و نگران كننده بود. يكى مى‌گفت كه حالشان خوب است، يكى مى‌گفت زنده بيرون آمدند، يكى مى‌گفت جسدشان پيدا نشده، يكى مى‌گفت توى بيمارستانند و من تا اوائل شب كه خبر درستى به من نرسيده بود در حالت فوق‌العاده بد و نگرانى به سر مى‌بردم، تا بالأخره…


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

بنده اول جنگ رفتم اهواز. اولين بار اين لباس را من شب ورود به اهواز پوشيدم؛ معمول هم نبود آن‌وقت معممين لباس نظامى بپوشند! من ديدم لباس سربازى را ريخته‌اند آن‌جا؛ با مرحوم چمران رفته بوديم و از تهران هم يك عده با ما بودند... ديدم دارند آن لباس‌ها را مى‌پوشند، به چمران گفتم چه طور است من هم يكدانه بپوشم؟ گفت چی!؟ يكدانه لباس سربازى برداشتم پوشيدم و عمامه و عبا را گذاشتم كنار؛ تفنگ هم داشتم، تفنگ را هم برداشتم.همان شب ورود ما به عمليات ايذايى عليه دشمن، بنده هم با اين‌ها راه افتادم رفتم، هنوز شايد يك ماه هم از جنگ نمى‌گذشت. پا شديم رفتيم شب تاريك؛ چندين شب متوالى بنده در عمليات ايذايى عليه تانك‌هاى دشمن شركت كردم. آن وقت سپاه تشكيلات خيلى كوچكى داشت؛ ارتش هم در يك جاهايى مستقر بود.
تحركى نبود در ناحيه‌ى اهواز، يك عده داوطلب، چه سپاهى، چه آن گروه داوطلبينى كه ما داشتيم با مرحوم چمران در اهواز، راه مى‌افتادند شبانه مى‌رفتند تانك‌هاى دشمن را يكى دو تا سه تا با آرپى‌جى مى‌زدند. چند نفر هم كلاشينكف به‌دست، اين‌ها را حفاظت مى‌كردند؛ رفتم ديدم عجب دنياى جديدى است.

ديدار با طلاب و روحانيون عازم جبهه 26/08/1366

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

بايد ببينيد در هر زمان چه چيز مناسب است و آن را تهيه كنيد. اگر بتوانيد مستندسازى را ادامه ‏دهيد، به نظر من كار مهم و خوبى است. البته در مستندسازى، نقش كلام همان كارى كه خود ‏مرحوم شهيد آوينى مى‌كرد خيلى مهم است. هم نوشتار و هم بيان آن نوشتار، بسيار بسيار مهم ‏است. اگر نكته گويی‌هاى او نبود، خيلى از منظره‌ها اصلاً معنى نداشت.‏

من تا مدّت‌ها كه روايت فتح پخش مى‌شد، اصلاً شهيد آوينى را نمى‌شناختم؛ ولى از مشتری‌هاى ‏هميشگى روايت فتح بودم. يعنى هر شب جمعه، حتماً مى‌نشستم و اين برنامه را نگاه مى‌كردم. ‏روى من تأثير زيادى مى‌گذاشت و مى‌ديدم كه اين كلام چقدر اثر دارد. يك وقت همان جوانان آمدند ‏پيش من (به نظرم مال جهاد بودند) من در همان جلسه گفتم: «اين صداى نجيبى كه اين‌ها را بيان ‏مى‌كند، چيز خيلى جالبى است؛ اين را نگهداريد.» خودش هم قاعدتاً در آن جلسه بود. كسى هم ‏به من نگفت كه «اين آقاست.» اما بعدها خودِ ايشان به من نوشت: «آن كسى كه اين‌ها را تهيه ‏مى‌كند، من هستم.» ‏

كسى كه مى‌خواهد چنين برنامه‌هايى بسازد، بايد آن نجابت و معصوميت و استحكام و اطمينان به ‏سخن را داشته باشد. گاهى حرفى را كسى مى‌زند و حرف بزرگى است؛ اما پيداست كه خودش ‏اعتقادى به اين حرف ندارد. امّا اين صدا، آن صدايى است كه بزرگترين حرف‌ها را مى‌زد و خودش ‏اعتقاد داشت. مثلاً مى‌گفت: «اين جوانان ما، به راه‌هاى آسمان آشناترند تا به راه‌هاى زمين.» اين ‏را چنان مى‌گفت كه گويا راه‌هاى آسمان را خودش رفته، ديده و مى‌داند كه اين‌ها آشناتر هستند! ‏ما خيال مى‌كنيم صداى جنگى بايد صداى كلفت و نخراشيده‌اى باشد. امّا ايشان آن‌طور صدايى ‏نداشت. صدايى بود معصوم و نجيب و درعين‌حال استحكامى ويژه داشت؛ در قالب نوشتارى قوى و ‏هنرمندانه.

‏مصاحبه توسط تهيه كنندگان مجموعه‌ى «روايت فتح» 11/06/1372 - با رهبر انقلاب
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

رهبر انقلاب در سخنان 5 مرداد 1388 خود در ديدار اعضای دفتر رهبری و سپاه حفاظت ولى امر، به نقش نخبگان بابصيرت در تبيين حقايق در فضای جامعه اشاره كرده و برای نمونه از مجاهدت عمار ياسر در برابر جنگ روانی معاويه در نبرد صفين ياد كردند.{بشنويد http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/link_audio.gif}
بخش اول از بازخوانی نقش عمّار ياسر در برابر جنگ روانی معاويه در صفين به روايت مرحوم حجت‌الإسلام محمدی اشتهاردی از كتاب "زندگی پرافتخار عمار ياسر"، در روزهای گذشته منتشر شد. بخش دوم اين نوشتار در پی می‌آيد:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

رهبر انقلاب در سخنان 5 مرداد 1388 خود در ديدار اعضای دفتر رهبری و سپاه حفاظت ولى امر، به نقش نخبگان بابصيرت در تبيين حقايق در فضای جامعه اشاره كرده و برای نمونه از مجاهدت عمار ياسر در برابر جنگ روانی معاويه در نبرد صفين ياد كردند.{بشنويد http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/link_audio.gif}
گوشه‌ای از تلاش‌های عمار در اين جنگ را به روايت مرحوم حجت‌الإسلام و المسلمين محمد محمدی اشتهاردی در كتاب "زندگی پرافتخار عمار ياسر" با اندكی تلخيص و در دو بخش مرور می‌كنيم...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

من ميگفتم سى سال طول ميكشد كه اسرا آزاد بشوند. خداى متعال صحنه‏ا‌ى درست كرد و اين احمق قضيه‏ى حمله‏اش به كويت پيش آمد، احساس كرد كه اگر بخواهد با كويت بجنگد احتياج دارد به اينكه از ايران خاطرش جمع باشد؛ اين هم با بودن اسرا امكان‏پذير نيست... يكهو خبر شديم كه اسرا از مرز دارند مى‏آيند؛ همين طور پشت سر هم گروه گروه آمدند، تا تمام شد. اين كار خدا بود، اين نصرت الهى بود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

همين كتاب «فرمانده من» كه ذكر شد، از آن بخشهاى بسيار برجستۀ اين كار است. نفس اين فكر، فكر مهمى است. آنچه هم كه آن‏جا نوشته شده و عرضه گرديده - حالا يا شما نوشتيد، يا خود آن افراد نوشتند و براى شما فرستادند و بعد ويراستارى شده - بسيار چيز برجسته‌اى است. من وقتى اينها را مى‏خواندم، به اين فكر مى‏افتادم كه اگر ما براى صدور مفاهيم انقلاب، همين جزوه‏ ها و كتابها را منتشر بكنيم، كار كمى نكرده ‏ايم؛ كار زيادى انجام گرفته است.... من كتابهايى را كه مى‏خوانم، معمولاً پشتش يادداشت يا تقريظى مى‏نويسم؛ يعنى اگر چيزى به ذهنم آمد، پشت آن يادداشت می كنم. اين كتاب «فرمانده من» را كه خواندم، بى ‏اختيار پشتش بخشى از زيارتنامه را نوشتم: «السّلام عليكم يا اولياءاللَّه و احبائه»! واقعاً ديدم كه در مقابل اين عظمتها انسان احساس حقارت می كند. من وقتى اين شُكوه را در اين كتاب ديدم، در نفس خودم حقيقتاً احساس حقارت كردم!

(رهبر معظم انقلاب- درديدار مسئولان، نويسندگان و هنرمندان «دفتر هنر و ادبيات مقاومت» حوزه هنرى 25/4/70)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

و اما لبنان... و ما ادراك ما لبنان... لبنان به بركت همت و شجاعت مردم خود درخشيد. دشمن به غلط پنداشته بود كه با حمله به لبنان ضعيفترين حلقه‌ی كشورهای منطقه را هدف قرار ميدهد و طرح وهم‌آلود خاورميانه‌ی دلخواه خود را كليد ميزند. دشمن، يعنی امريكا ـ اسرائيل، از صبر و هوشمندی و دلاوری ملت لبنان غافل بود؛ از توانائی بازوان سطبر لبنان غافل بود؛ از سنت الهيِ« ... كم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَت فِئَةً كثِيرَةَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصابرِينَ» غافل بود.
  کلیپ صوتی به مناسبت سالروز پیروزی حزب‌الله لبنان
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

کوچک و بزرگ باید بدانیم: راه یگانه برای سعادت دنیا و آخرت، بندگی خدای بزرگ است؛ و بندگی، در ترک معصیت است در اعتقادیات و عملیات.
آنچه را که دانستیم، عمل نماییم و آنچه را که ندانستیم، توقف و احتیاط نماییم تا معلوم شود، هرگز پشیمانی و خسارت، در ما راه نخواهد داشت؛ این عزم اگر در بنده، ثابت و راسخ باشد، خدای بزرگ، اولی به توفیق و یاری خواهد بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

همه‌ى شما - بخصوص آنهايى كه زياد ماندند - رمز مقاومت و ايستادگى هستيد. شما نشان دهنده‌ى اين حقيقت هستيد كه رنجها مى‌گذرد و اجرها مى‌ماند. از همه بيشتر غم و رنج اين آقاى «لشگرى» بود كه ما هر وقت به ياد ايشان مى‌افتاديم، حقيقتاً غمى دلمان را مى‌گرفت. هجده، نوزده سال، زمان بلندى است؛ زمان كمى نيست كه ايشان در چنگ دشمن بودند و بحمداللَّه صبر و استقامت كردند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

امير خلبان آزاده حسين لشكري سيدالاسراء نيروي هوايي ارتش به جمع همرزمان شهيدش پيوست.
اميرحسين لشكري متولد 1331 در يكي از شهرهاي استان قزوين به دنيا آمد و در تير ماه 1356 با درجه ستوان دومي خلباني فارغ‌التحصيل شد و در يگان‌هاي نيروي هوايي دزفول، مشهد و تبريز دوره شكاري را تكميل كرد.
با آغاز جنگ تحميلي به خيل مدافعان كشور پيوست و پس از انجام 12 ماموريت، هواپيماي وي مورد اصابت موشك دشمن قرار گرفت و در خاك دشمن به اسارت نيروهاي بعثي عراق درآمد.
در سه ماهه اول دوران اسارت در سلول انفرادي بود و پس از آن در مدت 8 سال در كنار 60 نفر از ديگر هم‌رزمان در يك سالن عمومي و دور از چشم صليب سرخ جهاني نگهداري مي‌شد اما پس از پذيرش قطعنامه وي را از ساير دوستان جدا كردند كه دوران اسارت انفرادي وي 10 سال طول كشيد.
امير لشكري سرانجام پس از 16 سال اسارت به نيروهاي صليب سرخ معرفي شد و دو سال بعد در 17 فروردين 1377 به خاك مقدس وطن بازگشت.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

از اينجا بشنويد! لينك دانلود؛ حجم: 300 كيوبايت

در يكى از همين روزهايى كه ما در خطوط جبهه حركت مى‌كرديم، يك نقطه‌اى بود كه قبلا دشمن متصرف شده بود، بعد نيروهاى ما رفته بودند آن‌جا را مجددا تصرف كرده بودند، بنده داشتم از اين خطوط بازديد مى‌كردم و به يگان‌ها و به سنگرها و به اين بچه‌هاى عزيز رزمنده‌امان سر مى‌زدم، يك وقت ديدم يكى دو تا از برادران همراه من خيلى ناراحت، شتابان، عرق‌ريزان، آشفته، آمدند پيش من و من را جدا كردند از كسانى كه داشتند به من گزارش مى‌دادند كه يك جمله‌اى بگويم، ديدم كه اين‌ها ناراحتند گفتم چيه؟ گفتند كه بله ما داشتيم توى اين منطقه مى‌گشتيم، يك وقت چشم‌مان افتاده به جسد يك شهيدى كه چند روز است اين شهيد بدنش در زير آفتاب اين‌جا باقى مانده.

من به شدت منقلب شدم و ناراحت شدم و به آن برادرانى كه مسؤول بودند در آن خط و در آن منطقه، گفتم سريعا اين مسأله را دنبال كنيد، جسد اين شهيد را بياوريد و جسد شهداى ديگر را هم كه در اين منطقه ممكن است باشند جمع كنيد. اما در همان حال در دلم گفتم قربان جسد پاره پاره‌ات يا اباعبدالله، اين‌جا انسان مى‌فهمد كه به زينب كبرى چقدر سخت گذشت، آن وقتى كه خودش را روى نعش عريان برادرش انداخت، و با آن صداى حزين، با آن آهنگ بى‌اختيار، كلمات را در فضا پراكند و در تاريخ گذاشت فرياد زد «بابا المظلوم حتى قضا، بابا العطشان حتى ندا» پدرم قربان آن كسى كه تا آن لحظه‌ى آخر تشنه ماند و تشنه‌لب جان داد.

بيانات در خطبه‌هاى نماز جمعه 04/06/1367

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

فصل آغاز هجرت عظیم است.... هنوز رمضان نشده بوی خاک کربلا مشائرم را پر کرده است... بوی مستی و حسین... و خطی که رنگ خون بخود گرفته است..چقدر دلتنگم... دلتنگ شهری که بر روی آسمان بنا شده است..شهری در آسمان ...و من نیز قصد سفر کرده ام... پابه پای آفتاب...لکن توشه راه میخواهم و دستم خالیست ...اینجا آغاز روایت سید مرتضی است.... روایتی که عاشقانه مرا با کاروان عشق همراه کرد...چقدر تشنه ام ....

آب.....آب .....آب.....

آه از سرخی شفقی كه روز را به شب می رساند وآه از دهر آنگاه كه بر مراد سِفلگان می چرخد !

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

بزرگترين وظيفه‌ى منتظران امام زمان اين است كه از لحاظ معنوى و اخلاقى و عملى و پيوندهاى دينى و اعتقادى و عاطفى با مؤمنين و همچنين براى پنجه درافكندن با زورگويان، خود را آماده كنند. كسانى كه در دوران دفاع مقدس، سر از پا نشناخته در صفوف دفاع مقدس شركت مى‌كردند، منتظران حقيقى بودند. كسى كه وقتى كشور اسلامى مورد تهديد دشمن است، آماده‌ى دفاع از ارزشها و ميهن اسلامى و پرچم برافراشته‌ى اسلام است، مى‌تواند ادعا كند كه اگر امام زمان بيايد، پشت سر آن حضرت در ميدانهاى خطر قدم خواهد گذاشت. اما كسانى كه در مقابل خطر، انحراف و چرب و شيرين دنيا خود را مى‌بازند و زانوانشان سست مى‌شود؛ كسانى كه براى مطامع شخصى خود حاضر نيستند حركتى كه مطامع آنها را به خطر مى‌اندازد، انجام دهند؛ اينها چطور مى‌توانند منتظر امام زمان به حساب آيند؟ كسى كه در انتظار آن مصلح بزرگ است، بايد در خود زمينه‌هاى صلاح را آماده سازد و كارى كند كه بتواند براى تحقق صلاح بايستد.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

بغض گلوی آمهدی رو گرفته بود... وقتی از آقا حرف میزد اشک تو چشاش جمع شده بود ، میگفت احترام آقا رو نگه نمیدارن ، میگفت این نامه ای که آقای پرزیدنت نوشته بی ادبیه ، میگفت کلام آقا که منعقد شد حکم حکومتی که هیچ ، واجب شرعیه ، میگفت هر کار ما ، رفتار ما و کلام ما توی یه ظرف باید بگنجه و اونم کلام و رفتار آقاست...

آمهدی از آدم های زمان جنگ گله داشت ، میگفت اونروز ها حکومت خوبان بود و با خوبان چرخیدند که بعضی هایشان طینت واقعیشان مشخص نشد ، اما حالا که وقت مشخص شدن سره از ناسره بود باطنشان را نمایان کردند....

وقتی به صورت آمهدی نگاه میکردم ، خستگی و بی قراری تو صورتش موج میزد ...راستی چقدر موهایش سفید شده بود...آمهدی نگران آقا بود...نگران ارزش ها و همه خوبیها....

آمهدی عشقش ، جونش و همه زندگی اش فدای آقا بود ، آمهدی دلش خون بود ، چون دل آقا خون بود....

بغض گلوی آمهدی رو گرفته بود...

.

.

.

.

پینوشت:

آمهدی = آقا محمد مهدی = رئیس بزرگ = مرد دوران جنگ.... بی ادعا ، خاکی و پر از صفا و صمیمیت... فهمیده ، فعال و سرشار از ایده های نو.... کسی که همیشه دوستش داشته و میدارم../والسلام


+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

امروز داشتم ضوابط و شرایط شرکت در مسابقه وبلاگ نویسی دفاع مقدس رو میخوندم ، معیار ها و ملاک های داوری و کسب امتیاز مسابقه رو ، داشتم فکر میکردم اگه این کار رو انجام بدم اینقدر امتیاز بالاتر میرم ، داشتم فکر میکرد باید کاری کرد ، آخر پانصد هزار تومان هم برای اول شدن انگیزه خوبیست و اگر استانی هم شوی چهارصد هزار تومان!!! ، اینها به کنار روز اعلام برنده ها اسمت را میخوانند و تو آنروز با کت و شلوار مهمانی ات به آنجا میروی ، همه برایت کف که نه ،صلوات میفرستند .... همه احسنت و بارک الله می گویند و من سرخوش از اول شدن ....

دوست ندارم معیار دلم را هماهنگ با بارم امتیازات مسابقه بکنم...دوست ندارم شهیدم را برای کسب چند امتیاز شهید کنم...دوست ندارم آنگونه بنویسم که میخواهند...

میخواهم برای دل خودم بنویسم و برای شهید خودم ...

برای همه ستارگان خاکی هفت آسمان عشق


+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

مادر اسيری به من گفت كه بچه‌ام اسير بود، امروز خبر آمد كه شهيد شده است، شما برو به امام بگو فدای سرتان، من ناراحت نيستم!

وقتى كه خدمت امام آمدم، يادم هم رفت اول بگويم؛ بعد كه بيرون آمدم، يادم آمد؛ به يكى از آقايانى كه در آن‏جا بود، گفتم به امام عرض بكنيد يك جمله ماند.

ايشان پشت درِ حياط اندرونى آمدند، من هم به آن‏جا رفتم. وقتى حرف آن زن را گفتم، امام آن‏چنان چهره‌ايى نشان دادند و آن‏چنان رقتى پيدا كردند و گريه‏شان گرفت كه من از گفتنش پشيمان شدم!

اين واقعاً خيلى عجيب است. ما اين همه شهيد داديم؛ مگر شوخى است؟ هفتاد و دو تن از يلان انقلاب قربانى شدند؛ ولى او مثل كوه ايستاد و اصلاً انگار نه انگار كه اتفاقى افتاده است؛ حالا در مقابل اينكه اسير را كشته‏اند، چهره‏اش گريان مى‏شود؛ اينها چيست؟ من نمى‏فهمم. آدم اصلاً نمى‏تواند اين شخصيت و اين هويت را توصيف كند.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

يك‌وقت در مورد جانبازها فكر مى‌كردم، كه به نظرم رسيد گاهى فضيلت آنها از شهدا هم بيشتر است. جانباز كسى است كه بعد از آن‌كه قسمتى از بدنش را در راه خدا داد و عضو يا اعضاى شهيدى را با خودش همراه كرد و در بقيه‌ى مدت زندگى و عمرش هم متقى و شكرگزار بود و عمل صالح انجام داد، خداى متعال در مورد اين‌گونه از مجروحين جنگ در قرآن مى‌فرمايد: «الّذين استجابوا للَّه و الرّسول من بعد ما اصابهم القرح للّذين احسنوا منهم و اتّقوا اجر عظيم»(144). كلمه‌ى «عظيم» در پايان اين آيه‌ى شريفه، قابل تأمل است.
سخنرانى در مراسم بيعت گروه كثيرى از جانبازان 28/04/1368

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

آه یاران ! اگر در این دنیای وارونه ، رسم مردانگی این است كه سر بریده مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه كنند ... بگذار اینچنین باشد .این دنیا و این سر ما !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

لیرغب المؤمن فی لقاء ربه ... عجب رازی در این رمز نهفته است ! كربلا آمیزه كرب است و بلا ... و بلا افق طلعت شمس اشتیاق است . و آن تشنگی كه كربلاییان كشیده اند ، تشنگی راز است. و اگر كربلاییان تا اوج آن تشنگی ـ كه می دانی ـ نرسند ، چگونه جانشان سرچشمه رحیق مختوم بهشت شود؟ آن شراب طهور كه شنیده ای بهشتیان را می خورانند ،‌میكده اش كربلاست و خراباتیانش این مستانند كه اینچنین بی سرودست و پا افتاده اند . آن شراب طهور را كه شنیده ای ، تنها تشنگان راز را می نوشانند و       ساقی اش حسین است ؛ حسین از دست یار می نوشد و ما از دست حسین.

الا یا ایها الساقی ادر كأساً و ناولها

كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

خانه خانه الفت هاي دنيايي است ؛
 كوچه  ،
 كوچه تعلقات است و شهر؛
مهبط عادات.
 شهدا انيس حق اند و در زمين خود را از خانه انس دور افتاده مي بينند و... دلتنگ اند .
 اينجا ، انس حضور اجر آوارگي براي حق است...
...آوارگی
آنها در ظلمات آسمان دنیا ، همچون راه شیری کهکشان قبله را نشان کرده اند ، اما....زمین وارانه ی آسمان است و کعبه نیز در سیطره حرامیانی است که کمین کرده اند تا حرمت حرم امن را با خون نو بشکنند و اینچنین  لاجرم.... راه از کربلا می گذرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

دست به دامان فرزندان و هفت نسل شهید می شویم ، تمام خاطرات نداشته مان را با شهدا تعریف می کنیم ، همه آرمانهای شهدا را زیر پا می گذاریم و با هزار و یک قلم آرایش برای شهدا گل می آوریم ، همه خانواده های شهید می آیند و با ما میثاق می بندند! ، پیشانی بند سبز شهید را دستبند دستانمان می کنیم! ، هزاران بسیجی و ایثارگر و شهید و ...  از ما حمایت می کنند! ، باور کن اگر می توانستیم شهید را نبش قبر می کنیم و از او اقرار به حمایت می گیریم!!
این تذهبون؟!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

بابای علی آقا بود ، علی آقا ماهانی ، تو بیمارستان بستری شده بود ... برای ملاقات رفتیم عیادتش ... وقتی قاب عکسی رو که از علی آقا براش هدیه بردیم اشک تو چشماش جمع شد. با حسرت از علی اش صحبت میکرد ، از خوبی هاش و از اینکه تا قبل از شهادتش نشناخته بودش ....

میگفت یکی علی من یکی چمران ، پیرمرد یه پسر شهید دیگه هم داده بود اما علی پشت و پناهش بود...

به هر حال خدا بیامرزش ، الان پیش علی اش هست ... مثل یعقوبی که بعد از سالها به یوسف اش رسید ، اما برای همیشه....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

...خادم الحرمین بود ،خادم العباس علیه السلام ، جانباز شیمیایی ، برای خودش یلی بود ، باصفا ، پاک و صمیمی....

از جنس آسمان بود ، اما خاکیه خاکی ، برای فیلمبرداری به خانه اشان رفته بودیم . میخواستیم خاطراتش را بعنوان یکی از جوانان سن و سال دار جنگ بشنویم! - مریض احوال بود اما با همه کسالتش آنچنان با احساس حرف میزد که تمام وجودمان لبریز شوق شده بود - حرفهای از جنش آسمان بود و خارج از ادراک زمینیان....

چرا نمی توانیم خیالمان را به وسعت دلهای آسمانی پرواز دهیم...

حاج محمود آرزومند به آرزوی خودش رسید ، لقای محبوب و دیدار حضرت حق ..... خوش بحالش...

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

مطالب قدیمی‌تر