تبليغاتX
روزنوشت - اجتماع
بسم الله/ازطاق ورودی که وارد می شوی به دالانی تاریک می رسی که تداعی کننده صدر اسلام و غار حرا ،  بهتر که گوش دهی صدای " اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ " را می شنوی و داستان بعثت برایت زنده می شود .
در سایه این مسیر ، غدیر یادآور ولایت و رسالتی عظیم است، اما در کنار آن شیاطین در سقیفه بدنبال فتنه انگیزی هستند.
چقدر بچه های مسجد زیبا،زشت ترسیم نموده اند چهره این شیطان صفتان را ، براستی که یاد خادم الحرمین الشریفین سعودی می افتی که بی شک از نسل همان سقیفه اند.

 
از کوچه های بنی هاشم عبور می کنی و رد در سوخته را ،نخلستان های کوفه را ،سر به چاه گذاشتن مولایمان علی علیه السلام و محراب و شمشیر را می بینی ،بی شک روضه ای عظیم در این مسیر همراهی ت می کند و اشکی که  از چشمانت سرازیر می شود.
و اینک اینجا کربلاست ،خیمه های سوخته ای که آتش بر جان آدمی میزند اگر کربلا نبود ،حقیقت زنده نمی ماند؛ به انقلاب می رسیم و ارزش هایش، کانون های مساجد هر کدام با توجه به تخصص بر دوششان حرکتی کرده اند در مسیر بازخوانی این انقلاب ،صدای الله اکبر را در فریاد های انقلاب می توان شنید و از آن جا به زنده شدن ارزش ها و مفاهیمی همچون حجاب و عفاف ، ایثار و شهادت ،عدالت و امام و امت نگریست.
در راهرویی 8 سال دفاع مقدس را می پیمایی تا به گذری دیگر از زمان عبورت دهند .
اکنون از جنگ سخت سربلند بیرون آمده ایم و دشمنان نا امید از این کارزار به جنگ نرم  روی آورده اند، تهاجم نرم دشمن در فتنه های گوناگون و هجمه ی شدید رسانه ای و تبلیغی بخش دیگری از باز خوانی و واکاری توسط بچه های مساجد است.

صدای شیاطین سقیفه در  VOA و BBC  شنیده می شود و روایت فتنه از صدر اسلام تا کنون...در گوشه ای دیگر از نمایشگاه، جهادگران مجازی همچون افسران جنگ نرم به میدان آمده اند تا توانمندی خود را در این زمینه به نمایش بگذارند.
خیمه های بصیرت و کارگاه های آموزشی یکی از مهمترین بخش های این نمایشگاه است.
حضور اساتید مطرح کشوری در روشنگری و تبیین مسائل گوناگون یکی از اقدامات ارزنده کانون های مساجد بود که با حضور همه کانون های استان نقشی عظیم در بصیرت افزایی و روشنگری به دوش کشیده است.
اساتیدی که هر شب نیز جدا از کارگاه های طول روز سخنرانی عمومی را در سینما شهر تماشا برگزار می کنند.
عرضه محصولات فرهنگی و نمایشگاه بیداری اسلامی نیز بخش دیگری از این اتفاق ارزشمند در حسینیه ثارالله کرمان است.
نمایش مذهبی پدر ،پسر،عشق و حماسه عاشوراییان کاری زیبا از دو گروه فرهنگی و با همت بچه مسجدی های کرمان است و اتفاقی ارزشمند که کمتر در این استان اتفاق می افتد.
این نمایشگاه در گوشه،گوشه خود حرف های بسیار و حرکت های ارزشمندی را در خود دارد که در وصف این گزارش نمی گنجد  و سعی بر آن است که هر کدام بصورت مجزا باز خوانی شود.


متاسفانه صدا و سیمای استانی ما نقش کمرنگ و شاید بی رنگی را در معرفی و انعکاس این حرکت بچه های مساجد داشته که جای گلایه دارد.کانون مساجد با پیگیری ها و نامه نگاری های متعددی که در جهت انعکاس خبر این نمایشگاه و اطلاع رسانی آن با صدا و سیما داشته ، حتی موفق به گرفتن جوابی در این زمینه نشده است.
این گزارش تنها احترامی بود به پاسداشت زحمت های شبانه روزی کانون های مساجد  که از 9 دی ماه تا 20 دی در حسینیه ثارالله برگزار می شود.
امید که مورد رضای حضرت دوست افتد.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

یکی بود یکی نبود
‏ یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست .
همیشه همین بوده . یکی بود ‏یکی نبود .
در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن .
برای ‏بودن یکی ، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز ‏شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود .
همه با هم ‏بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن ‏یکی ، یکی را نیست می کنیم . ‏
‏ از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته ‏نبودن دیگریست .
هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس ‏نمی فهمد جز ما .
و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ‏ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن . ‏
‏ و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم . ‏
‏ هنر نبودن دیگری ! ‏

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان ‌صفت باشم/ من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم/ من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم/ چرا که من یک انسانم/ و این‌ها صفات انسانى است.
 
و تو هم به یاد داشته باش:
من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى/ من را خودم از خودم ساخته‌ام/ تو را دیگرى باید برایت بسازد.
و تو هم به یاد داشته باش/ منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است، تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان/ و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى/ و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه/ ولی نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى!/ می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم/ می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم.
چرا که ما هر دو انسانیم و این جهان مملو از انسان‌هاست/ پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد/ و تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم./ قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است/ دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند/ حسودان از من متنفرند ولی باز می‌ستایند!/ دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم! /چرا که من اگر قابل ستایش نباشم/ نه دوستى خواهم داشت/ نه حسودى، نه دشمنى و نه حتی رقیبى.
 
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد/ به خاطر بیاورى آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى/ همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت/ اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار!/ اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختی!/ و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است…
مهاتما گاندی
+ نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش!
اگر پیاده هم شده است سفر کن .
در ماندن می پوسی . هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست. /دکتر شریعتی

+ نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

سال نو میلادی بر همه هموطنان مسیحی مبارک باد
+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

دیر زمانی مادربزرگ و پدر بزرگم قالی باف بودند ، هنوز دار قالی و نقش خوانیشان در ذهنم هست ، هنوز دست های بریده از نخ و چشم های خسته از بافتن قالی را بیاد می آورم ، هنوز شوقی را که بعد از تمام شدن قالی و پهن کردن آن بر روی زمین دلم را می لرزاند و هنوز عشق و زندگی را می توانم در گلهای قالی دست باف مادر بزرگم ببینم ....

قالی که با هزار عزت زیبایی خانه ها می شد و بستر مجللی که به دیده ارزش و احترام  نگاه می شد و  زحمت قالی باف را می شد در آن دید...

قالی همان قالی است و قداستش به واسطه هنر ایرانی همان قداست ، حال چه دستباف باشد و چه ماشینی ...

اما اینروزها باشرکت در نمایشگاه دستاوردهای انقلاب اسلامی دیدم قالی را بر کف برخی غرفه پهن می کنند و  با کفش بر روی آن تردد می کنند و این چیزی به جز تجمل گرایی و بی حرمتی به هنر ایرانی نیست! و به واسطه این کار دیگر بر روی همان قالی نماز هم نمیشود خواند!

قالی هایی که بعضا از نمازخانه های آن ادارات جمع می شوند واینجا زیر کفش هایشان لگد مال می کنند!

قالی همان قالی است ، اما حرمت نگه داشتن ها کم رنگ شده است و تشریفات و تجمل گرایی پررنگ تر!

امام مستضعفان یادت بخیر و روحت گرامی!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

همه ما را تله ویزیون ساخته است! ما ایرانی ها به خاطر سریال "مرد شش ملیون دلاری" به آمریکا آمدیم که خشی سجده کرد به دلارهایش و حالا هم به خاطر سریال مردان آنجلس خوابیم و گفته ایم گور بابای "هزار دستان"! برای همین حتا فردا نمی توانیم وقتی نکیر و منکر پرسیدند "من امامک؟" ، ادای آهنگ سریال "امام علی" را با دهن در بیاوریم! داداش!  نفهمیدیم که گور بابای "هزار دستان" ، یعنی گور بابای خودمان! آدم شاید روزگاری به خودش فحش بدهد، مثل روزهای آخر جنگ، اما هیچ وقت نمی تواند به بابایش فحش بدهد...بابای آدم  مثل در مسجد است، نه می شود سوزاند، نه می شود کندش. خواستیم بابا ما را عاق نکند، عوقش کردیم!..../1

 

 

1/....بیوتن ...بی وطن!

چقدر احساس نزدیکی میکنم با ارمیا... ذهن سنتی و نیمه مدرنیته ذهن من هم سالهاست که با هم درگیرند ، هرچند که  سعی دارم کنترلش کنم ، اما باز صدای هزار دستان در گوشم می پیچد!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

نمیدونم چرا وبلاگ های شهر من برای فوت آیت الله بهجت حتی یک تسلیت نزدند!!!

شاید هنوز از این مطلب خبر ندارند و اگر خبر دارند در بهت این ضایعه هنوز باور این داغ را نمی کنند!

شاید دور بدور بروز می شوند و هنوز فرصت نکرده اند!

شاید اینروزها که بحث انتخابات است انتشار این خبر را کاری بیفایده می دانند!

شاید وظیفه خود را انتشار مطالب مرتبط با استان میدانند و این را وظیفه دیگران!

شاید تریپ روشنفکری ما اجازه انتشار اینچنین اخباری را نمی دهد!

و شاید!!!

هنوز یادم نرفته است در مراسم بزرگداشت روز خبرنگار که در آمفی تئاتر ارشاد برگزار شد وقتی مجری گفت صلوات همه کف زدند!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |

چهارشنبه 8/12/1387 اسکله شهید حقانی بندرعباس

جمعیت موج میزد ، زن و مرد در هم می لولیدند!!! / بچه وسط جمعیت گریه میکرد و مامانش رو  میخواست ....

شهر آشوبی بود لب دریا ....

قشم هم برای خودش جایی است ، اینقدر که برای گذشتن از آب و رسیدن بهش پا روی غیرتمون بذاریم....

دریا خونین بود!

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت توسط مجتبی اسدی |