تبليغاتX
روزنوشت - دلنوشت

بسم الله/  با پراید یکی از دوستان دیروز از قم به کرمان آمدیم! لحظه اول که ماشینش رو دیدم گفتم تا عید کرمون برسیم خیلی حرفه! از بس پوکیده به نظر میرسید و پر از خاک! رفیق ما خودش بعد از یکماه رفته بود سراغش! باتری خالی کرده بود ؛ اصلا یه وضعی!!!

خلاصه از قم اومدیم کرمان و یجا هم بخاطر سرعت بالای پراید  40 هزار تومان ناقابل جریمه شدیم‍! باور کنید!!!

نکته مهم مطلب:

نکته اصلی اینجا هست که روی شیشه عقب ماشینش بزرگ با رنگ سبز نوشته "جانم فدای رهبر" که کل شیشه عقب رو گرفته! که یادگار سفر رهبر معظم انقلاب به قم هست! امروز پراید رفیقمون دست ما بود ، ما هم با اون تو خیابون شفا ویراژ میدادیم! بعد گفتیم بزار یه حالی به این بنده خدا بدیم و ماشینش رو ببریم کارواش؛ اونم کارواش تو خیابون شفا!

وقتی وارد کارواش شدیم ماشین زیر 40 الی 50 میلیون اونجا نبود! ما هم با افتخار ماشین رو گذاشتیم و گفتیم رو و توی ماشین رو بشورن! خیلی باحال بود که همه یجوری ماشین رو نگاه میکردن!!! کلی هم ما رو تحویل گرفتن! جانم فدای رهبر

بعد شستن ماشین که خیلی هم خوب شستن طرف که زیر 10 الی 15 هزار تومان اجرت نمیگرفت از ما 5 هزار تومان گرفت! دمش گرم ، شعار " جانم فدای رهبر" پشت شیشه عقب ماشین  الان خیلی قشنگ تر و شفاف تر شده! تا کور شود هر آنکه ....

البته بعضی ها هم بهم توصیه کردن مواظب باش شیشه عقب ماشینت رو نشکنن! چرا؟! تو مملکت جمهوری اسلامی مگه میشه؟! یعنی رهبر اینقدر مظلومه؟! نمیدونم....


+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

بسم الله/گاهی وقتا احساس های ‍‍پیامبر گونه داری٬ لااقل به مهربانی پیامبر فکر میکنی و مهربان بودن ٬ راستش را بخواهی پیامبر را خیلی دوست دارم ٬ عاشقش هستم ٬ مدینه که میروی در کنار همه غربت هایی که حس میکنی مهربانی بی حد و حصر پیامبر است که شیداییت را به موت نمیکشاند.... میهمانش هستی و او مهربان میزبانیست...

اما من نمی توانم مانند پیامبر مهربان باشم!....آخر تحمل توهم ها و تهمت هایی را که حاصل از مهربانی بر پیکره نحیفم وارد می شود ندارم! اصلا شاید مشق مهربانی را بدرستی نیاموختم که اینگونه چوبش را می خورم و شاید اجر و مزد مهربانی همین باشد که رنج میکشی!

من نمی توانم مثل پیامبر دلسوز باشم!... آخر از پس دلسوزی هایم هزاران حرفیست که به ناحق و شاید به باورشان به حق به تو میگویند و تو به هزاران دلیل نمی توانی حتی بگویی و بعد متهم به چیز دیگری شوی!

من دیگر نمی توانم مثل پیامبر به کسی اعتماد کنم!... آخر از پس هر اعتمادم خنجری بر سینه ام زده اند و تنم را چاک چاک کرده اند... 

یبلغون رسالات الله هم را ریا و دروغ و دورنگی پنداشتند و تورا با دیگرانی قیاس کردند که هیچ اعتقادی به  پیامبرت نداشتند!

وقتی سینه ات سرشار از نگفته هایی باشد که دارد از درون متلاشی ات میکند وتو باید لب فرو ببندی و از هرسو خنجری بر بدنت وارد میکنند طاقت از کف میدهی و بیقرار رفتن میشوی...

گاهی وقت ها بر مهربانی و صبر و رنج پیامبر نگاه میکنی اشک از چشمانت جاری میشود .

خدایا خوب میدانی پیامبرت  را دوست دارم ... یا آنگونه که رضای توست بگردانم و تاب و تحمل عاشقی ات را هم عطا بفرما و یا ...

همین...

یاحق

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند / گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

این روزها بیقرار پروازم....

وقتی پریدن کبوترهای دیگر را می بینم و بازگشت کبوترانی را که خاک شدند و تنها چند تکه استخوان از جسم پاکشان باقی مانده است دلتنگ می شوم٬ روضه ای شده است این ماندن ما ٬ خدا میداند سنگینی میکند این گوشت و پوست برتن من ٬ دیگر طاقت کشیدنش را به این سو و آنسو ندارم ٬ دلم پرواز و پریدن میخواهد ٬ سوختن و خاکستر شدن....لابد پیش خودت میگویی دیوانه است این ....!

این چند خط حال این روزهای من است....

خدا نکند این روزها بگذرد و ما باشیم./همین

یاحق


پینوشت:

اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی كه مقصد را در كوچ می‌یابد از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد.../سید مرتضی آوینی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

برويد سراغ كار‌هاي نشدني، تا بشود. تصميم بگيريد بر برداشتن كار‌هاي سنگين، تا برداريد. «و لا يخشون احدا الّا اللَّه». خب، زحمتهايش چه؟ رنجهايش چه؟ محروميتهايش چه؟ جوابش اين است كه: «و كفي باللَّه حسيبا»؛ خدا را فراموش نكن، خدا حسابت را دارد. در ميزان الهي، رنج تو، محروميت تو، كفّ نفس تو، حرصي كه خوردي، زحمتي كه كشيدي، كاري كه كردي، خون دلي كه خوردي، دنداني كه روي جگر گذاشتي، اين‌ها هيچ وقت فراموش نمي‌شود؛ «و كفي باللَّه حسيبا». اين، راه ماست.

امام خامنه ای

.

.

.

پینوشت:

چند وقتی هست که تصمیم به تعویض قالب ماهان داشتیم/ یرای اینکه هم سبک تر باشد و هم خواندن مطالب آن راحت تر باشد / در ضمن بدنبال شعاری بودیم که خط و مشی سایت را مشخص کنید / شعارها و مطالب زیادی را از حضرت روح الله و آقا و شهدا خواندیم تا اینکه به این آیه رسیدیم:


الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ وَكَفَى بِاللَّهِ حَسِيبًا

کسانی که پيامهای خدا را می رسانند و از او می ترسند و از هيچ کس جز، اونمی ترسند ، خدا برای حساب کردن اعمالشان کافی است.

سوره : الاحزاب آیه : 39


تفسیر نور

در اين آيه سخن از قاطعيّت و شهامت مبلّغ در ابلاغ دستورات الهى به مردم است، ولى بايد بدانيم كه در مواردى مدارا، نرمش و سكوت براى جذب قلوب لازم است.
خشيت غير از خوف است، خشيت تأثر قلبى است كه از عظمتِ امرى ناشى مى‏شود، ولى خوف انتظار وقوع امر ناپسندى است كه موجب پرهيز از آن مى‏شود. انبيا هيچ گونه خشيتى از غير خدا ندارند، زيرا تنها خداوند را بزرگ می بينند.
1- موفقيّت در تبليغ، شرايطى دارد:
الف: تداوم تبليغ. (يبلّغون)
ب: تقوا در عمل. (يخشونه)
ج: شهامت و قاطعيّت. (ولا يخشون احداً الا الله)
د:توکّل به خدا. (و كفى بالله حسيبا)
2- هميشه تبليغ با سخنرانى نيست، گاهى بايد با عمل، حكم خدا را روشن
ساخت. (در دو آيه قبل فرمود: زن زيد را بگير تا خرافه‏اى را از ميان بردارى،

آنگاه در اين آيه مى‏فرمايد:) (الّذين يبلّغون رسالات الله)
3- مبلّغان الهى، همواره دشمنان سرسخت وتهديدكننده دارند. (لايخشون احداً)
4- خدا ترسى مقدّمه‏ى شجاعت و شهامت است. (يخشونه ولا يخشون احداً)
5- مبلّغان الهى بدانند كه حساب صبر و تحمّل آنان با خداست. (كفى بالله حسيبا)

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

گمشده این نسل اعتماد است نه اعتقاد ،

اما افسوس که نه بر اعتمادشان اعتقادیست و نه بر اعتقادشان اعتماد....


دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

دهه اول این محرم چون چشم بهم زدنی برایم گذشت ، هنوز باور ندارم شهادت را..

هنوز گیجم ، منگم ، همچو دیوانگان لحظه ای می خندم و لحظه ای دگر زار زار می گریم ، گریستنی که به پهنای صورتم باران می بارد ، ده روز گذشت و حسین ، حسین ، حسین....

ما مست و شوریده ایم و تشنه آن شراب طهور...

پینوشت:

- بعد مدت ها نوشتم و آن هم بسختی و فقط به عشق تو....
- شب شام غریبان در محضر آیت الله رجبی بودیم ، بعد از صحبت های ایشان که بسیار به دل نشت خواستم برایم دعا کند ، ایشان بعد مکثی کوتاه سرش را پایین انداخت و این دعا را کرد:

" انشاءالله خداوند فعالیت های شما را بگونه ای قرار دهد که با هر حرکتی ،لبخندی بر لبان امام زمان سلام الله علیه بنشیند. / آمین

- هنوز از دعای ایشان سرخوشم.

- سرخوشی های ما هم داستانی دارد که شاید نوشتم از آن...

- یاحق

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

بر در میکده‌ام دست فشان خواهی دید
پای کوبان چو قلندر صفتان خواهی دید
از اقامت‌گه هستی به سفر خواهم رفت
به سوی نیستیم، رقص‌کنان خواهی دید


حضرت روح الله

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

چند روزی میهمان بودیم بر این خانه ....

سالها پیش سوختم آنچه را که حدیث نفس میخواندم و اکنون بسوزان آنچه را که غیر تو در وجود من است...

.

.

.

من بی‌تو دمی قرار نتوانم كرد/ احسان تو را شمار نتوانم كرد

گر بر تن من زبان شود هر مویی /یك شكر تو از هزار نتوانم كرد

یاحق

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

دیشب خواب حضرت ماه را دیدم ، نمیدانی چقدر از دیدنش مست بودم و سرخوش...
بعد از نماز صبح بیرون زدم ، نسیم خنکی می وزید و من سرخوش از خواب سحرگاهی دیشبم همچون کودکی سبک بال میان جنگل می دویدم
انگار سروش حق برایم پیامی آورده بود! او مرا فرا می خواند....
دعوتم میکرد به میهمانی خویش و می گفت : باید کم کم آماده سفر شوی و این سفر آمادگی می خواهد!
باید در اوج باشی تا به آسمان برسی! باید سبکبال باشی تا برسی ، باید خواست تا عطایت کنند و من سال های سال است که خواسته ام زنده شوم همچون بل احیاء عند ربهم یرزقون
می خواهم نظر کنم به آن وجهی که جز شوریدگان حریم شیدایی به آن نظر نکرده اند .
-
امروز به دیدنت آمدم! کنارت نشستم و خیره خیره به صورتت نگریستم!
همیشه گلایه میکردم که چرا اخم کرده ای! اما امروز لبخندت را دیدم ، شاید میدانستی از میهمانی حضرت ماه آمده ام
عجب بوی گلابی اینجا را پر کرده است! عبدالمهدی....
.
.
.
پینوشت:
می گویند خوابهایت را تعریف نکن! ام حیفم آمد خوابم را برایت تعریف نکنم! مگر آدم چند بار خواب حضرت ماه را می بیند!
خواستم تو هم شریک باشی در سرخوشی ام!
شاید دیگر  ...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

اول: میخواهی سر به تنش نباشد! بس که بهم پریدید و یقه هم دیگر را گرفته اید ، از هر گوشه و کنار پیغام و پس غام میاورند که فلانی اینچنین گفت! آتش توپخانه ها بشدت در حال ریختن گلوله های نفاق و بدبینی و دورنگی هستند!

انگار وقتی بعضی ها خودشان را  پشت این شناسه های دنیای مجازی پنهان میکنند خدا را هم بنده نیستند و فکر می کنند هیچ کس نمی بیندشان! تا می توانند به این و آن می پرند و دیگران را آماج حمله ها و طعنه های خود قرار می دهند!

شاید این دنیای مجازی آدم ها را بهم نزدیک تر کرده باشد! اما به اعتقاد من دل ها را از هم دورتر....

دوم: کمی از کیبورد فاصله گرفتی و آمدی همان آدم دنیای مجازی را که سالها با هم دوست بوده ای از نزدیک ملاقات کرده ای! همان که در دنیای مجازی بهم می پریدید! محکم در آغوشش میگیری و می بوسی! فارغ از همه دنیاهای مجازی... و چقدر دل ها به هم نزدیک می شود... 

سوم: همه ما آدمیم ، فطرت ما ریشه در محبت و دوست داشتن دارد... قلب هایمان بهم نزدیک و نزدیک تر می شود اگر کانکشن اتصال ما از سرور های معنویت عبور کند! نگذاریم دنیای مجازی تاریک کننده دوستی های دنیای واقعی مان باشد!


پینوشت:

ندارد./همین

یاحق

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

هر بلایی کز تو آید رحمتیست / هر که را رنجی دهی خود رحمتیست
زان به تاریکی گذاری بنده را / تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند/ تا که با عشق تو پیوندم زنند

+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

این روزها که می گذرد ، هر روز

احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می‏زند

این روزها که می گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم

مرحوم قیصر امین پور

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

سالها پیش عاشق شده بود ، عاشق دختری که خیلی به تیپش نمی خورد! نه اینکه بد باشد ، دختر خیلی خوبی هم بود، اما از لحاظ فرهنگی و تیپ و قیافه وقتی کنارش می ایستاد بهم نمی آمدند!
پسری ریشو با اتیکت بچه حزب اللهی که همه عشق و حالش در هیات و رفقایش بچه هیاتی و این تیپی و ... بودند  در کنار دختری که خیلی به حجابش اهمیت نمیداد! و دغدغه هایش چیزهای دیگری بود!  خیلی بهم جور در نمیامدند خداییش! اصلا وصله ناجور بود از نگاه دیگران!
اما عاشق شده بود! میگفت وقتی خدا به بنده اش گیر نمیدهد و از خیلی چیزها میگذرد تو چکاره ای! میگفت فکر میکنی تو خیلی بهتری و روز و شب کارش کلنجار رفتن بود با خودش!

آن روزها داشت کتاب نیمه پنهان ماه را میخواند ، مصطفی چمران از زبان غاده همسرش....

"غاده با فرهنگ اروپایی بزرگ شده بود. حجاب درستی نداشت اما دوست داشت جوردیگری باشد، ....
غاده میگفت:"یادم هست در یکی از سفرهایی که به روستا‌ها می‌رفت همراهش بودم. داخل ماشین هدیه‌ای به من داد، اولین هدیه‌اش به من بود و هنوز ازدواج نکرده بودیم. خیلی خوشحال شدم و‌‌ همان جا بازکردم دیدم روسری است، یک روسری قرمز با گلهای درشت. من جا خوردم، اما او لبخند زد و با شیرینی گفت: بچه‌ها دوست دارند شما را با روسری ببینند. از آن وقت روسری گذاشتم و مانده. من می‌دانستم بچه‌ها به مصطفی حمله می‌کنند که چرا شما خانمی را که حجاب ندارد می‌آورید موسسه، اما برایم عجیب بود که مصطفی خیلی سعی می‌کرد، خودم متوجه می‌شدم، مرا به بچه‌ها نزدیک کند. می‌گفت: ایشان خیلی خوبند. اینطور که شما فکر می‌کنید نیست. به خاطر شما می‌آیند موسسه و می‌خواهند از شما یاد بگیرند ان شاالله خودمان بهش یاد می‌دهیم. نگفت این حجابش درست نیست، مثل ما نیست، فامیل و اقوامش آن چنانی‌اند. این‌ها خیلی روی من تاثیر گذاشت. او مرا مثل یک بچه کوچک قدم به قدم جلو برد به اسلام آورد. نه ماه. نه ماه زیبا با هم داشتیم و بعد با هم ازدواج کردیم. البته ازدواج ما به مشکلات سختی برخورد...."

 او این خطوط را میخواند و به خود دلداری میداد ، از این و آن سوال میکرد و کمک میخواست ، داستان مصطفی را همه جا میگفت و تاییدیه میگرفت ، خودش را به در و دیوار میزد تا کمی آرام تر شود و دل و عقلش را همراه کند ، اما سخت بود....
یک بار که داستان مصطفی و غاده را برای یکی از دوستانش تعریف کرد ، دوستش گفت: نگاه کن مگر چند سال میخواهی بمانی که مثل مصطفی تاثیر گذار هم باشی ،او شخصیتش شکل گرفته و تغییرش کار بسیار سختی است ، همراهی پیدا کن که کمکت کند و در این فرصت کم از عمر تعالی پیدا کنید ، نه تو مصطفایی و نه او غاده ....
راستش را بخواهید حرف حساب می زد! شاید هم نمیزد ، نمیدانم! ، حال این شده داستان تضاد و جنگ و جدل خیلی از ماها ، چشمانمان را می بندیم و هزار ویک  توجیه و دلیل می بافیم که حرفمان را به کرسی بنشانیم.
به قول معروف نیمه مدرنیته ذهن ما با نیمه سنتی اش درگیر است! شاید هم اسمش را بشود گذاشت جدال عقل و عشق....
پینوشت:
- نمیدانم چرا این قصه را گفتم ! شاید حس کردم تو هم روزی درگیر قصه ای اینچنینی شده ای به شکلی دیگر...
- نمی خواهم از این قصه نتیجه گیری کنم و  هیچ قضاوتی هم در این مورد نمیکنم!
- زور دل ما بیشتر از عقلمان است بصورت کلی 

- مصطفا نگاهش آسمانی بود  و همه چیز برایش جلوه ای از محبوب بود و نور...

- لطفا هیچ برداشت خاصی از این قصه نکنید!
همین/یاحق

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

مرا چون قوت غالب اشک باشد جای ِ نان در سال
بگو فطریه ام را روضه خوان شخصاً بپردازد…

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

در این شب های قدر دعایم کنید...
حتی اگر دلتان نشکست

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

 بيست و هشتم صفر 1403 هجری قمری / 24 آذر 1361 هجری شمسی

هوا سرد بود  ، سوز عجیبی می آمد ، پاییز آن سالها استخوان میترکاند ، زن درحالی که باردار بود در کنار سماور خانه کوچکش نشسته بود و به رادیو گوش میداد ، شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام بود و از رادیو روضه آن امام غریب خوانده میشد، اشک به پهنای صورت زن از چشمانش جاری شده بود ، دل زن شکسته بود....
همان جا نیت کرد اگر فرزندش پسر شد نامش را مجتبی بگذارد ، به یاد آن امام غریب!

.

.

پینوشت:

فکر میکنم نام ها تاثیر بر شخصیت افراد میگذارند و آدم ها تا حدی شبیه اسم هایشان می شوند ،  مثلا حسین ها یک سری خصوصیات خاص دارند که بخاطر نامشان هست ، علی ها جور دیگر و ....
وقتی که به قصه های زندگیم نگاه میکنم تاثیر این نام را حس میکنم و شباهت هایی هرچند اندک با صاحب نامم را...
قصدم خودنمایی نیست اما وقتی آدم فلسفه اسم گذاریش را اینگونه از مادرش میشنود احساس لذت بخشی به او دست می دهد و سرشوق می آید!

راستی خداوند در اول رمضان همان سال قمری به آن زن پسری عطا میکند که نامش را مجتبی میگذارد.

آنان را دعا کنید./یاحق

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

خدايا اگر آتش اندوه ، آزمون عشق ما به توست ،خوشا اندوه. و اگر تو در قلب هاي اتش گرفته و دلهاي شکسته جاداري. خوشا شکسته دلي ....

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

لبیک اللهم لبیک ؛ ان الحمد و النعمه لك و الملك لا شريك لك لبيك....
همه در کنار هم بودیم ، شانه به شانه ، زن و مرد و یک ذکر را می گفتیم ، از هر رنگ و نژادی و هیچ فرقی بین سیاه و سفید نبود ، آنجا همه خواهر و برادر بودیم ، همه مسلمان بودیم و همه یک خدا را می پرستیدیم....

اما ظاهرا بعضی هایمان مسلمانی یادمان رفته ، جز غم نان و غصه خودمان را خوردن چیزی برایمان اهمیت ندارد...
خیلی بی انصاف شده ایم ، جان دادن یک کودک را در اثر قحطی و گرسنگی در مقابل چشمان مادرش می بینیم و کک مان نمی گزد! بی تعارف بگویم ، بی بخار شده ایم ، شده ایم آدم آهنی ، احساس نداریم...

امروز که بحث کمک به سومالی مطرح  می شود عده ای می گویند چراغی که به خانه رواست به ....
کدام خانه ، کدام مسجد ، مگر همه ما برادر نیستیم ، مگر همه مسلمان نیستیم ، مگر آقا و مولای ما همین کار را نکرده است ، چشمانمان را بسته ایم و فقط به فکر اینیم دوتای خودمان را چهارتا کنیم و چهارتا را هشت تا...
اماممان با چه زبانی باید بگوید به محرومان و مستضعفان جهان کمک کنید ، بجز این است که خود همچون گذشته علمدار این حرکت شده است ، بیایید کمی افق نگاهمان را وسیع تر کنیم ، باور کنیم کودکی که دارد از گرسنگی جان میدهد خواهر و برادر ماست ...
.
.
.
پینوشت:
- دلم خون است از خودخواهی هایمان و اینکه چشمانمان را بسته ایم به روی ....
- آن هایی که غم مسلمانان دیگر را نمی خورند ، فلسطین ، عراق ، افغانستان و سومالی و .... غم مستضعفان و مردم خودمان را هم نمی خورند و فقط شعار می دهند و ادعا می کنند.
- چشم ها را باید شست سهراب سپهری را بخوانیم
- برای مردم سومالی دعا کنید و از آنطرف هم دست بجیب و کمک کنید
- فردا خدا آن دنیا یقه تان را می گیرد.
- سومالی ، قلب من برای تو نیز می تپد.
- همین/یاحق

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

خدایش بیامرزد ... مختار را می گویم , لحظات آخر چه تنها بود , کذاب میخواندندش , و با شمشیر تزویر به شهادتش رساندند.

چه مردانه جنگید و چه زیبا به شهادت رسید ،  همچون مولایش علی علیه السلام ، برای احقاق حقانیت ، برای دفاع از خط مشی و منش امامش ، و در برابر تزویر زبیریان که در لباس دینداری هزاران تهمت و حرف ناروا به او بستند همچون مولایش حسین علیه السلام به میدان آمد و قبل از اینکه به شهادت برسد از سویی کشته تزویر و ریا و از طرفی دیگر کشته جهل و ترس کوفیان شد...

مختار : مباد بر مرگ من بی تابی‌كنی يا گريبان چاك كنی و ناخن بر صورت بكشی ، سرم را بر نيزه ديدی‌گردن فراز كن ، سينه ستبر بايست و سروده بخوان ، سروده ای كه در وصف فاتحين می خوانند .

.

پینوشت:

روزهایی است که از گوشه و کنار آماج تهمت ها و حرفای ناروایی قرار گرفته ام که از هرسویی به گوشم می رسد ، متهم به شهرت طلبی و ... شدم ، همه اهداف و آرمان هایم را هوا و هوس و کسب قدرت می دانند! اما قبل از هر کس خداوند نیک میداند که این راهی را که شروع کرده ام برای خودش بوده است و خواسته ام سربازی باشم برای ادای تکلیف! ....  مجاهدت در این راه بدون بلا و آسیب و خطر نیست ، از خدا می خواهم یاریم کند و صبر و توان عطا نماید و در راه حق ثابت قدمم بدارد.

تاریخ همیشه در حال تکرار بوده است.... و من هم در گوشه ای از این تاریخ درس پس میدهم ، امید که نتیجه  آن شود که حضرت دوست می پسندد.


+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

دیشب به مهمانیت آمدم.... ، صدایت کردم ، میان آن همه میهمان ، اما انگار که تنها و تنها من بودم و شما....
چه خوب صدایم را شنیده ای ، شاید گوش کر سر من قادر به شنیدن جواب شما نبود ، اما بعد از آن باران که بر شوره زار کویر دلم بارید ، قلبم آرام گرفت... 
امروز سرخوش بودم از آن میهمانی ، و آرام گرفته بودم بعد از آن همه بیقراری ، نمیدانم چه بده و بستانی بین چشم ها و دل است که تا آن یکی بارانی نشود دیگری آرام نمی گیرد....

دیشب مهمانم کردی... حالا دیگر این را خوب میدانم که تا نخوانیم ، نمی خوانمت ، خواندم و خواستنم هم از توست و چه خواستنی دلبری هستی برای این دل من...


پینوشت:
صبر كن، و صبر تو فقط براى خدا و به توفيق خدا باشد! و بخاطر (كارهاى) آنها، اندوهگين و دلسرد مشو! و از توطئه‏ هاى آنها، در تنگنا قرار مگير!
خداوند با كسانى است كه تقوا پيشه كرده‏ اند، و كسانى كه نيكوكارند.

النحل-127،128

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

پارسال سخت ترین ماه رمضان همه عمرم را کشیدم.../ دلم بدجوری هوای امام رضا علیه السلام رو کرده ، چقدر شیرین است رنج کشیدن و چقدر سخت است رنج کشیدن...
خداوند چه نزدیک می شود وقتی که ....... پارسال عجب ماه رمضان غریبی داشتم/ انگار خدا اینگونه میخواست مرا ، همچون ماهی که در تور صید کرده است و دست و پا میزند و زخمی تر می شود! کاش کسی به تماشایم نایستاده بود!
هنوز زخم های آن روزها بر دلم تازه و جاریست...

پینوشت:
در هیچ پرده نیست نباشد نواى تو/ عالم پر است از تو و خالى‌ ست جاى تو
  هر چند کائنات گداى درِ تواند/ هیچ آفریده نیست که داند سراى تو

+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

1- تاریخ را خیلی دوست دارم ، یادم میاد کتاب تاریخ دوران تحصیلم را همان اوایل سال تمام می کردم ، سال دوم دبیرستان که بودم استادم آقای رضایی پرسید: فلان شخصیت تاریخی کیست؟! من هفت جد طرف را پیش چشم استادم آوردم ،  آن سال هم نمره درس تاریخم 20 شد ، حدودا 12 سال از آن تاریخ میگذرد...

استاد خوبی بود ، خیلی اهل دل و باصفا بود ، یادش بخیر...

2- پنج شنبه کنار یکی از دوستانم نشسته بودم که شخصی وارد شد و گفت: رییس هیات والیبال در جاده بم و کرمان تصادف کرده است ، خبرش را همانجا تایپ کردم و بالا فرستادم ؛ برای  تکمیل خبر به بچه ها گفتم بررسی بیشتری بکنند و جزئیات خبر را کامل بنویسند ، عجب جاده مرگ باریست این جاده بم -کرمان...


3-امروز که روی سایت ماهان نیوز خبر تشییع پیکر علی رضایی رییس هیات والیبال+عکسش را دیدم در جا خشکم زد ، علی رضایی همان معلم تاریخ ما بود ، یکی از باصفا ترین معلم های دوران تحصیلم ، صمیمی و دوست داشتنی ، معلمی که به ما درس زندگی میداد ، خیلی ناراحت شدم ، عجب داستانی دارد این چرخ گردون ، هیچ وقت فکرش را نمیکردم خبر مرگ استادم را بنویسم....


پینوشت:

بچه ها گفتند در مراسم تشییع هیچکدام از مسئولین استان نبودند ، جالب آنکه ایشان برای دیدار با استاندار به کرمان می آمد ، شاید همه درگیر سفر رییس جمهور بودند ،شاید هم حضور آنها اصلا اهمیتی ندارد ، نمیدانم....
خدایش بیامرزد


+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

اگر در کویر دلم محبت بکاری من عشق درو خواهم کرد
اگر بر شب تار دلم نور بتابی من خورشید خواهم شد ،
دست دلم را بگیر ، ای دوست آسمانی...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

رودربایسی که نداریم ، تو خود خوب میدانی حرفم را و خوب میدانی حالم را....
انداختی ام در راهی که می روم با شوریده حالی ، آشفتگی و بیقراری ، دیگران خوب می پندارنم، اما تو خوب میدانی که اگر کاری می شود، نه اینکه من میکنم بلکه راهیست که در  مستی می پیمایم ، و حتی فهم آن برایم سخت است...
حرفم این نیست که گله مند باشم از این اوضاع ، دردمندی و آشفته حالی را که تو میپسندی دوست دارم اما... دیشب را که یادت هست ، آشفتگی ام را ، کاری را که همه مانده اند در کارم را کردم ، و هیچکس نمیداند حالم را...  برایم مهم نیست تعریف ها و حتی نکوهش های دیگران ... اما برای من که نه ، برای همه خوبی هایی که دیگران خوب می پندارنشان و از سر قضا و خواست شما ، انداخته ایم در این راه ، ثابت قدمم بدار...

بارها و بارها برایت اعتراف کردم که اگر دستم را نگیری بیراهه میرم ، یادت هست آنجا که گفتم میدانم که خوب خواهم شدم اما نمیدانم چگونه... حال نگرانی ام چیز دیگریست ، نمیخواهم که خوب شوم در اذهان و بعد چیز دیگری شوم....  ببخشید ، رک و پوست کنده بگویم ، آنروز آمدم خانه ات را که یادت هست! هی چرخیدم و یک چیز را خواستم ... و مطمئن هستم که خواسته ام را خواهی داد ، اما راستش نمیخواهم اگر خواسته ام را دادی ، دیگران دچار بدبینی نسبت به این خواسته شوند!


پینوشت:

این روزها این شعر در ذهنم دوره میشود
میچرخم و میرقصم و مینوشم از این جام/ بیخود شده از خویشم و از گردش ایام
مرا یاد طواف خانه خدا می اندازد

نان پاره ز من بستان/جان پاره نخواهد شد/وان را که منم مأوا/آواره نخواهد شد/وان را که منم خرقه/عریان نشود هرگز/وان را که منم چاره/بیچاره نخواهد شد...
میچرخم و میرقصم و مینوشم از این جام/بیخود شده از خویشم واز گردش ایام/این عشق الهی است حق لایتناهیست/این عشق الهی است این شور خداییست/
آنکس که رخش بیند پاداش نخواهد هیچ/بی او به بهشت اندر یک لحظه بپاید بیش/این عشق الهی است حق لایتناهیست/ این عشق الهی است این شور خداییست/
از خویش برستم من بر سجده نشستم من/خویشم همه غیر آمد از غیر گسستم من/بتخانه زدم آتش آتشکده را خاموش/لات و هول و عظا از پایه شکستم من
میچرخم و میرقصم و مینوشم از این جام/بیخود شده از خویشم واز گردش ایام/این عشق الهی است حق لایتناهیست/این عشق الهی است این شور خداییست..

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

لبخند مي زنم
بي دليل
عشق مي ورزم
بي تناسب
زندگي مي كنم
بي خيال
مدتي است.
...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

از بزرگی پرسیدند: زندگی چند بخش است؟
گفت: دو بخش است، کودکی و پیری...!
گفتند: پس جوانی چه؟
گفت: " فدای علی اکبر امام حسین(علیه السلام)"
روز جوان مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

مولای خوبم ...
آخر چه گویمت ؟
که بیا دست من بگیر ...؟!!!
عمری گرفته ای
مبادا رها کنی ...!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

بنا نیست آخر همه قصه خوب شود ، قصه ای که با یکی بود ، یکی نبود شروع می شود...

یکی بود ، یکی نبود ، یکی رفت و دیگر هیچکس نیست....

غیر از خدا...

عادت کرده ام به تلخی ها و رنج کشیدن در دنیا ، نمیدانم ، اما اینگونه می پندارم که آنقدری رنج آدم را بزرگ میکند خوشی نمی تواند .... شاید باید خرد شوی تا دوباره ساخته شوی ، باید کنده شوی تا دوباره سبز شوی ، باید آب شوی تا تازه جاری شوی.....

چقدر یکی بود یکی نبود قصه ها برایم شنیدنی تر و ملموس تر شده است ، و حالا وقتی دور و برم را نگاه میکنم غیر از خدای مهربان ، خدایی که مهربان بوده و هست و خواهد بود مهربانیه دیگری را حس نمیکنم ...

آخر قصه من شاید خوب نباشد اما میدانم که خدای خوبی دارم و من از درک خوبیه آخر قصه ام که خوب نمی پندارمش عاجزم و خدای خوبم خوب میداند و خوبیم را می خواهد...


و خدا مى‏ خواهد شما را ببخشد (و از آلودگى پاك نمايد)، اما آنها ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند، آسمان را دریاب...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

اینان مسافران حریم حق بودند ، زائران خانه خدا ، مکه مکرمه و مدینه منوره....و خوشا بسعادتشان استنشاق هوای دل انگیز کعبه یار... 
بگذریم، می خواستم مطلبی دیگر بگویم . سید مجتبی و حجت به لطف پیشرفت امکانات و این دهکده جهانی ، و به حکم مرام و معرفتشان از مدینه منوره و کعبه مکرمه من را شرمنده یاد و ان شاءالله دعای خود کردند و با ارسال ایمیل و پیام مرا به بیاد این سفر معنوی که اتفاقا در پایان ماه رجب و روزهای اول شعبان بود انداختند....
خدا خیرشان بدهد ، راستش تنها کاری که به ذهنم رسید انتشار یکی از ایمیل های سیدمجتبی بود که شاید بدینوسیله از لطف این دوستانم ذره ای تشکر کرده باشم ، هرچند همینکه بیادم بودند برایم دنیایی ارزش دارد و خاطرات این سفر معنوی دوباره برایم زنده شد ، از خدا میخواهم اینان را همیشه در پناه لطف و رحمت خود قرار دهد و البته همه دوستان دیگرم را....

.
.
.
from    seyed mojtaba hoseiny
to   
date    Thu, Jun 16, 2011 at 1:04 PM
subject    سلام
 
hide details Jun 16 (1 day ago)
   

پيامبر(صلی الله عليه و آله)

إنَّ السَّعيدَ كُلَّ السَّعيدِ حَقَّ السَّعيدِ مَن اَحَبَّ عَلِيّاً في حَياتِهِ و بَعدَ مَوتِهِ.

سعادتمند حقيقى كسى است كه على را در حيات او و پس از رحلتش دوست بدارد

 

**روبروی شکاف کعبه همه رو یاد کردم **

**اینم یک عکس از همون ضلع شکافته شده(دیشب با موبایل گرفتم)**

 

یاعلی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

بسم الله/ همین  اول کار بگویم که پست "برای مادرم" انگیزه ای شد برای "برای پدرم...." گفتم شاید پدرم سالها بعد فهمید ما وبلاگ داریم و بعد خواست آن را بخواند و برایش ننوشته باشم دلخور شود که نمی شود ، اما این وظیفه از ما ساقط نمی شود که برای پدرم را بنویسم ....

بدلیل اهمیت پینوشت مطلب را سر نوشته گذاشتم که اگر خواستید همین اول کار نخوانید.... ما را بخیر و شما را بسلامتی...

بچه که بودیم با صدای اذان صبح گفتن پدرم از خواب بیدار میشدم ، هنوز سایه قدش را که عبا بدوش روی حیاط خانه مان می ایستاد و با صدای قشنگش حمد و سوره را میخواند یادم نرفته ، قصه مسجد بردن و روضه خوندن و.... اینها دیگر حاشیه های پرنگی است که میگذرم.

اما داستان این روزهای زندگی ام که معنی پدر و پدر بودن و غصه هر قصه فرزند خوردن را که می بینم به عمق نعمت پدر پی می برم و به همه آرامشی که به تو می بخشد ، پدر در بحرانی ترین شرایط زندگی فرزندانش با آرامشی همچون کوه و لبخندی بر لب سعی میکند آرامت کند و تو واقعا آرام می شوی ، هر چند که طوفان تحمل و بدل کشیدن این غصه ها را می توانی در موهای سپید شده او ببینی و خوب که بنگری نگاه دوخته به دور دستش در کنج تنهایی هایش هزاران حرف نهفته دارد....
این روزها بیش از همه روزها قدرش را میدانم .... و دلتنگ حتی لحظه ای نبودنش ، این روزها تنها کسی که میفهمم حرفم را میفهمد و می تواند آرامم کند پدر است ، و پدرم .....
البته ما بابا صدایش میزنیم .... بابای مهربانم .....روزت مبارک


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

هرسال اولین تقویمی که برای سال آینده منتشر می شود به صفحه 23 خرداد ماهش میروم تا ببینم تولدم با چه مناسبتی همراه است.... امسال خیلی خوش بحالم شده ، میلاد امام جواد علیه السلام ...
به همین مناسبت فرخنده کادوی تولدم را از امام رضا علیه السلام خواستم ، هرچند که همیشه در سایه لطف و کرم و محبت و مهربانی اش بوده ام ، اما امسال خواستم که .....

.....پینوشت:

میدانم که عاقبت خوب می شوم ، اما نمیدانم چگونه ... و این سوالی است که ذهنم را مشغول کرده است و دلم را امیدوار...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

تو خود خوب میدانی آرزویم چیست ، و هزاران هزار آرزویم را....

هر چند اگر نیک بنگرم هر شب ، آرزوهایم را برآورده میکردی و میکنی ، بی آنکه منتی بر من بگذاری ، یا برایم آرزوهای قشنگ می کردی بی آنکه بدانم چه می خواهم ....

اما این روزها حالم خوب نیست ، و خوب میدانی که چرا....
و میدانم که بیش از من به فکر منی ، اما هزار آرزو در دل دارم که فردا برای برآورده شدنش دخیل میشوم....

فردا می آیم که نتیجه آرزوهایم را بگیرم.... می آیم که ....

فردا شب ، شب آرزوها که نه ، شب برآورده شدن آرزوهای من است ، هرگز به تو گمان بد نبرده ام و دلم روشن است که عیدیم را خواهم گرفت.../یا ارحم الراحمین

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

این روزها که نه ، آنروزها هم و همه روزها ، پیش ازآنکه حتی بدنیا بیایم.... 9 ماه قبل و حتی شاید هم سالهای سال قبل تر... و سال های سال بعدتر... مادرم خیلی رنج مرا کشید و هنوز هم ، غصه ام را خورد و هنوز هم ، وقتی دلواپسی در چشمانش موج میزند و می خواهد آرامم کند... و چه مهربان مادری که همه آرامش دنیا را در چشم هایش بدست می آورم...
هزاران هزار بار که دلتنگم می شود و من ....!
مادر/میخندد/گریه میکند/نگران میشود/خوشحال میشود و.....مادرم فقط برای من ....
و من چه ناسپاسم که قدر لحظه های با مادرم بودن را ندانم....مادری که برای من و بچه هایش زنده است....

و به امید من و بچه هایش امیدوار .... و برای من و ... 

مادرم/ اینها فقط کلماتی است که از یک دنیا مهربانی تو به صورتی پراکنده و نامفهوم سر برآوردند و من ناتوانم در وصف و قدردانی از خوبی و خوب بودنت....

مادرم ، دوستت دارم./

+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

ای عشق، شکسته ایم، مشکن ما را/ اینگونه به خاک ره میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی می بینیم/ ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

قدیم تر ها ، آن روزهایی که فارغ از هزار دغدغه دنیایی بودم، آن روزها که نفس میکشیدم و پرواز میکردم ، آن روزها که دلم برای تو پر می زد و ...

آن روزها ، آنروز ها ....

وقتی که دست به پهلویم میگرفتم اشک از چشمانم جاری می شد.... نمیدانم چه سری بین چشمان و پهلویم بود.... مادرم بهتر میداند....

مادرم....مادر پهلو....

این چشم های لعنتی به همه چی ربط دارد ، حتی نوشتن ، تا میخواهی جمله ات را کامل کنی بهاری میشود...

نامت را بر نگین انگشترم که نه ، سالهاست که بر قلبم حک کرده ام.....

پینوشت:

هنوز هم دلم برای تو پرپر میزند ، کاش که این ایام زودتر میگذشت ، کاش که این ایام پایانی نداشت...

کاش...

"لعن الله ظالمیک و ضاربیک و قاتلیک یا فاطمه"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

When you are absent , Neither our existences , Are as they should be ,
Nor our musts are as should be....
Everyday in your absent
Is the day of volatile

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

یکی بود یکی نبود
‏ یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست .
همیشه همین بوده . یکی بود ‏یکی نبود .
در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن .
برای ‏بودن یکی ، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز ‏شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود .
همه با هم ‏بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن ‏یکی ، یکی را نیست می کنیم . ‏
‏ از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته ‏نبودن دیگریست .
هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس ‏نمی فهمد جز ما .
و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ‏ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن . ‏
‏ و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم . ‏
‏ هنر نبودن دیگری ! ‏

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

چقد انسان فراموشکار است؛ و به درستی او را انسان نامیده اند. نامی از ریشه نسیان و فراموشی!.

آنقدر گرم زندگی و زرق و برق دنیا شده ایم که فقط گاهی یاد خدا می افتم و ای کاش برعکس بود، فقط گاهی به یاد دنیا می افتادیم.

.

.

.

پینوشت:

وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/قلبم بچشم هم زدنی سنگ میشود/

آقا ببخش، بس که سرم گرم زندگیست/ کمتر دلم براى‎ ‎شما تنگ میشود ...

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

غریب است دوست داشتن. وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛ به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم ‌تر ...
تقصیر از ما نیست ؛ تمامی قصه های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند./

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست/تا اشارات نظر نامه رسان من توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم/پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید/ حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید/همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت/گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل/هرکجا نامه عشق است نشان من و توست
سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر/وه از این آتش روشن که به جان من و توست

...هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |

-"رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي"  خدا!سینه ام را بشکاف.

آی خدا ! سینه ام را آنقدر گشاد کن که همه چیز توش جا شود!....کارم را هم هرجوری می خواهی آسان کن،سخت کن...

حرفم را بفهمند،نفهمند...

تو زبانم عقده باشد ،یا نباشد.این ها دیگر مهم نیست.

"و یَسّر لی اَمری" و "یَفقَهوُا قَولی "ش و "واحلُل عُقدةً مِن لِسانی"اش مال خود موسا!نخواستیم!

.

.

.

پینوشت/ارمیا

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

علم می گوید ماهی به خاطر دور شدنِ از آب، به دلایل طبیعی می میرد. اما هرکس که یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق می کند که ماهی از بی آبی بدلایل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد!

خشم...عجز...تنهایی... این ها لغاتی علمی نیستند. ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین!

.../ارمیا

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

او بنده خود را عاشق خود کند، آنگاه بر بنده عاشق باشد و بنده را گوید: تو عاشق مایی، و ما معشوق و حبیب توایم؛ چه بخواهی چه نخواهی...
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

در آستانه ، جای خطرناکی‌ست. جایی که درست یک قدم مانده ... یک لحظه کوچک ... در آستانه یعنی هنوز آنقدر دیوانه نشده‌ام که از لبه پرتگاه بپرم پایین، یعنی آنقدر عاقل نیستم که یک قدم عقبتر بردارم. یعنی جایی که یک نسیم کوچک می‌تواند تصمیم گیرنده باشد.
در آستانه جدایی...
در آستانه نفرت...
در آستانه خودکشی...
در آستانه خیانت ...
در آستانه دیوانگی...
در آستانه بریدن...
حتی در آستانه عاشقی بودن هم خطرناک است. آن جایی‌ست که آدمیزاد زخم‌خورده قلبش را گذاشته کف دستش و منتظر است که به تیر تصادفی اولین عشق گرفتار بیاید. در آستانه عاشقی از آن عشقهایی درست می‌کند که آدمها بعدتر نگاه کنند به عقب و از خودشان بپرسند : « واقعا چرا؟» و یادشان هم نیاید که در آستانه بوده‌اند. جایی دردناک. جایی که یک نسیم کوچک می‌تواند یک تصمیم بزرگ بگیرد.


* ا.بامداد

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

فصل ، فصل دل بریدن و جدایی هاست، خدا میخواهد دل از هرچه غیر خودش است برکنم، آزمون سختی است ، باید هدف تهمت ها و زخم زبان ها شوی و دم برنیاوری ، باید قیافه حق به جانب دیگران و و حرف هایشان را ببینی و تحمل کنی،باید بسوزی و در راه آرمان هایت ایستادگی کنی، مگر جز این است که "رنج، آورگاهی است که جوهر وجود را از غیر او جدا میکند" و در این کره خاکی جز رنج چیزی نخواهد بود، و رنجی که کوه را خرد میکند و آهن را آب....  راضیم به رضای حق
از خدا خواسته ام که از من بگیرد هر آنچه را که مرا از خدا می گیرد.....
از خدا خواستم آرامم کند ، برای چندمین بار این آیه آمد:

 فَاصْبرِْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لَا یَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِینَ لَا یُوقِنُون‏

(  پس صبر كن اى پیغمبر! كه البته وعده خدا به پیروزى تو و نشر دینت راست است و نباید سبك كند تو را رفتار آنان كه اهل یقین نیستند. و تكذیب و ایذاى اهل شك و ضلالت باعث فتور و سستى تو در دعوت نشود )

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

با هرچه عشق نام تورا ميتوان نوشت / با هرچه رود نام تورا ميتوان سرود / بيم از حصار نيست كه هر قفل كهنه را/ با دست هاي روشن تو ميتوان گشود........

جمعه ای دیگر و فصل انتظار که هنوز به پایان نرسیده است.

+ نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

سرگذشت نوح را بر آنها بخوان! در آن هنگام كه به قوم خود گفت: «اى قوم من! اگر تذكرات من نسبت به آيات الهى، بر شما سنگين (و غير قابل تحمل) است، (هر كار از دستتان ساخته است بكنيد.) من بر خدا توكل كرده‏ ام! فكر خود، و قدرت معبودهايتان را جمع كنيد; سپس هيچ چيز بر شما پوشيده نماند; (تمام جوانب كارتان را بنگريد;) سپس به حيات من پايان دهيد، و (لحظه‏اى) مهلتم ندهيد! (اما توانايى نداريد!) (71)

و اگر از قبول دعوتم روى بگردانيد، (كار نادرستى كرده‏ايد; چه اينكه) من از شما مزدى نمى‏ خواهم; مزد من، تنها بر خداست! و من مامورم كه از مسلمين ( تسليم شدگان در برابر فرمان خدا) باشم!» (72)

سوره: یونس /صفحه:217

.

.

پینوشت :

من مامور به دعوتم.... نه مزدی میخواهم و نه .... این روزها ....

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت توسط مجتبی اسدی |

مطالب قدیمی‌تر