بسم الله/ با پراید یکی از دوستان دیروز از قم به کرمان آمدیم! لحظه اول که ماشینش رو دیدم گفتم تا عید کرمون برسیم خیلی حرفه! از بس پوکیده به نظر میرسید و پر از خاک! رفیق ما خودش بعد از یکماه رفته بود سراغش! باتری خالی کرده بود ؛ اصلا یه وضعی!!!
خلاصه از قم اومدیم کرمان و یجا هم بخاطر سرعت بالای پراید 40 هزار تومان ناقابل جریمه شدیم! باور کنید!!!
نکته مهم مطلب:
نکته اصلی اینجا هست که روی شیشه عقب ماشینش بزرگ با رنگ سبز نوشته "جانم فدای رهبر" که کل شیشه عقب رو گرفته! که یادگار سفر رهبر معظم انقلاب به قم هست! امروز پراید رفیقمون دست ما بود ، ما هم با اون تو خیابون شفا ویراژ میدادیم! بعد گفتیم بزار یه حالی به این بنده خدا بدیم و ماشینش رو ببریم کارواش؛ اونم کارواش تو خیابون شفا!
وقتی وارد کارواش شدیم ماشین زیر 40 الی 50 میلیون اونجا نبود! ما هم با افتخار ماشین رو گذاشتیم و گفتیم رو و توی ماشین رو بشورن! خیلی باحال بود که همه یجوری ماشین رو نگاه میکردن!!! کلی هم ما رو تحویل گرفتن! جانم فدای رهبر
بعد شستن ماشین که خیلی هم خوب شستن طرف که زیر 10 الی 15 هزار تومان اجرت نمیگرفت از ما 5 هزار تومان گرفت! دمش گرم ، شعار " جانم فدای رهبر" پشت شیشه عقب ماشین الان خیلی قشنگ تر و شفاف تر شده! تا کور شود هر آنکه ....
البته بعضی ها هم بهم توصیه کردن مواظب باش شیشه عقب ماشینت رو نشکنن! چرا؟! تو مملکت جمهوری اسلامی مگه میشه؟! یعنی رهبر اینقدر مظلومه؟! نمیدونم....
بسم الله/گاهی وقتا احساس های پیامبر گونه داری٬ لااقل به مهربانی پیامبر فکر میکنی و مهربان بودن ٬ راستش را بخواهی پیامبر را خیلی دوست دارم ٬ عاشقش هستم ٬ مدینه که میروی در کنار همه غربت هایی که حس میکنی مهربانی بی حد و حصر پیامبر است که شیداییت را به موت نمیکشاند.... میهمانش هستی و او مهربان میزبانیست...
اما من نمی توانم مانند پیامبر مهربان باشم!....آخر تحمل توهم ها و تهمت هایی را که حاصل از مهربانی بر پیکره نحیفم وارد می شود ندارم! اصلا شاید مشق مهربانی را بدرستی نیاموختم که اینگونه چوبش را می خورم و شاید اجر و مزد مهربانی همین باشد که رنج میکشی!
من نمی توانم مثل پیامبر دلسوز باشم!... آخر از پس دلسوزی هایم هزاران حرفیست که به ناحق و شاید به باورشان به حق به تو میگویند و تو به هزاران دلیل نمی توانی حتی بگویی و بعد متهم به چیز دیگری شوی!
من دیگر نمی توانم مثل پیامبر به کسی اعتماد کنم!... آخر از پس هر اعتمادم خنجری بر سینه ام زده اند و تنم را چاک چاک کرده اند...
یبلغون رسالات الله هم را ریا و دروغ و دورنگی پنداشتند و تورا با دیگرانی قیاس کردند که هیچ اعتقادی به پیامبرت نداشتند!
وقتی سینه ات سرشار از نگفته هایی باشد که دارد از درون متلاشی ات میکند وتو باید لب فرو ببندی و از هرسو خنجری بر بدنت وارد میکنند طاقت از کف میدهی و بیقرار رفتن میشوی...
گاهی وقت ها بر مهربانی و صبر و رنج پیامبر نگاه میکنی اشک از چشمانت جاری میشود .
خدایا خوب میدانی پیامبرت را دوست دارم ... یا آنگونه که رضای توست بگردانم و تاب و تحمل عاشقی ات را هم عطا بفرما و یا ...
همین...
یاحق
این روزها بیقرار پروازم....
وقتی پریدن کبوترهای دیگر را می بینم و بازگشت کبوترانی را که خاک شدند و تنها چند تکه استخوان از جسم پاکشان باقی مانده است دلتنگ می شوم٬ روضه ای شده است این ماندن ما ٬ خدا میداند سنگینی میکند این گوشت و پوست برتن من ٬ دیگر طاقت کشیدنش را به این سو و آنسو ندارم ٬ دلم پرواز و پریدن میخواهد ٬ سوختن و خاکستر شدن....لابد پیش خودت میگویی دیوانه است این ....!
این چند خط حال این روزهای من است....
خدا نکند این روزها بگذرد و ما باشیم./همین
یاحق
پینوشت:
اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی كه مقصد را در كوچ مییابد از ویرانی لانهاش نمیهراسد.../سید مرتضی آوینی
برويد سراغ كارهاي نشدني، تا بشود. تصميم بگيريد بر برداشتن كارهاي سنگين، تا برداريد. «و لا يخشون احدا الّا اللَّه». خب، زحمتهايش چه؟ رنجهايش چه؟ محروميتهايش چه؟ جوابش اين است كه: «و كفي باللَّه حسيبا»؛ خدا را فراموش نكن، خدا حسابت را دارد. در ميزان الهي، رنج تو، محروميت تو، كفّ نفس تو، حرصي كه خوردي، زحمتي كه كشيدي، كاري كه كردي، خون دلي كه خوردي، دنداني كه روي جگر گذاشتي، اينها هيچ وقت فراموش نميشود؛ «و كفي باللَّه حسيبا». اين، راه ماست.
امام خامنه ای
.
.
.
پینوشت:
چند وقتی هست که تصمیم به تعویض قالب ماهان داشتیم/ یرای اینکه هم سبک تر باشد و هم خواندن مطالب آن راحت تر باشد / در ضمن بدنبال شعاری بودیم که خط و مشی سایت را مشخص کنید / شعارها و مطالب زیادی را از حضرت روح الله و آقا و شهدا خواندیم تا اینکه به این آیه رسیدیم:
الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ وَكَفَى بِاللَّهِ حَسِيبًا
کسانی که پيامهای خدا را می رسانند و از او می ترسند و از هيچ کس جز، اونمی ترسند ، خدا برای حساب کردن اعمالشان کافی است.
سوره : الاحزاب آیه : 39
تفسیر نور
آنگاه در اين آيه مىفرمايد:) (الّذين يبلّغون رسالات الله)
3- مبلّغان الهى، همواره دشمنان سرسخت وتهديدكننده دارند. (لايخشون احداً)
4- خدا ترسى مقدّمهى شجاعت و شهامت است. (يخشونه ولا يخشون احداً)
5- مبلّغان الهى بدانند كه حساب صبر و تحمّل آنان با خداست. (كفى بالله حسيبا)
اما افسوس که نه بر اعتمادشان اعتقادیست و نه بر اعتقادشان اعتماد....
دکتر علی شریعتی
هنوز گیجم ، منگم ، همچو دیوانگان لحظه ای می خندم و لحظه ای دگر زار زار می گریم ، گریستنی که به پهنای صورتم باران می بارد ، ده روز گذشت و حسین ، حسین ، حسین....
ما مست و شوریده ایم و تشنه آن شراب طهور...
پینوشت:
- بعد مدت ها نوشتم و آن هم بسختی و فقط به عشق تو....
- شب شام غریبان در محضر آیت الله رجبی بودیم ، بعد از صحبت های ایشان که بسیار به دل نشت خواستم برایم دعا کند ، ایشان بعد مکثی کوتاه سرش را پایین انداخت و این دعا را کرد:
" انشاءالله خداوند فعالیت های شما را بگونه ای قرار دهد که با هر حرکتی ،لبخندی بر لبان امام زمان سلام الله علیه بنشیند. / آمین
- هنوز از دعای ایشان سرخوشم.
- سرخوشی های ما هم داستانی دارد که شاید نوشتم از آن...
- یاحق
حضرت روح الله
سالها پیش سوختم آنچه را که حدیث نفس میخواندم و اکنون بسوزان آنچه را که غیر تو در وجود من است...
.
.
.
من بیتو دمی قرار نتوانم كرد/ احسان تو را شمار نتوانم كرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی /یك شكر تو از هزار نتوانم كرد
یاحق
اول: میخواهی سر به تنش نباشد! بس که بهم پریدید و یقه هم دیگر را گرفته اید ، از هر گوشه و کنار پیغام و پس غام میاورند که فلانی اینچنین گفت! آتش توپخانه ها بشدت در حال ریختن گلوله های نفاق و بدبینی و دورنگی هستند!
انگار وقتی بعضی ها خودشان را پشت این شناسه های دنیای مجازی پنهان میکنند خدا را هم بنده نیستند و فکر می کنند هیچ کس نمی بیندشان! تا می توانند به این و آن می پرند و دیگران را آماج حمله ها و طعنه های خود قرار می دهند!
شاید این دنیای مجازی آدم ها را بهم نزدیک تر کرده باشد! اما به اعتقاد من دل ها را از هم دورتر....
دوم: کمی از کیبورد فاصله گرفتی و آمدی همان آدم دنیای مجازی را که سالها با هم دوست بوده ای از نزدیک ملاقات کرده ای! همان که در دنیای مجازی بهم می پریدید! محکم در آغوشش میگیری و می بوسی! فارغ از همه دنیاهای مجازی... و چقدر دل ها به هم نزدیک می شود...
سوم: همه ما آدمیم ، فطرت ما ریشه در محبت و دوست داشتن دارد... قلب هایمان بهم نزدیک و نزدیک تر می شود اگر کانکشن اتصال ما از سرور های معنویت عبور کند! نگذاریم دنیای مجازی تاریک کننده دوستی های دنیای واقعی مان باشد!
پینوشت:
ندارد./همین
یاحق
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا میزند
…
این روزها که می گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم
…
سالها پیش عاشق شده بود ، عاشق دختری که خیلی به تیپش نمی خورد! نه اینکه بد باشد ، دختر خیلی خوبی هم بود، اما از لحاظ فرهنگی و تیپ و قیافه وقتی کنارش می ایستاد بهم نمی آمدند!
پسری ریشو با اتیکت بچه حزب اللهی که همه عشق و حالش در هیات و رفقایش بچه هیاتی و این تیپی و ... بودند در کنار دختری که خیلی به حجابش اهمیت نمیداد! و دغدغه هایش چیزهای دیگری بود! خیلی بهم جور در نمیامدند خداییش! اصلا وصله ناجور بود از نگاه دیگران!
اما عاشق شده بود! میگفت وقتی خدا به بنده اش گیر نمیدهد و از خیلی چیزها میگذرد تو چکاره ای! میگفت فکر میکنی تو خیلی بهتری و روز و شب کارش کلنجار رفتن بود با خودش!
آن روزها داشت کتاب نیمه پنهان ماه را میخواند ، مصطفی چمران از زبان غاده همسرش....
"غاده با فرهنگ اروپایی بزرگ شده بود. حجاب درستی نداشت اما دوست داشت جوردیگری باشد، ....
غاده میگفت:"یادم هست در یکی از سفرهایی که به روستاها میرفت همراهش بودم. داخل ماشین هدیهای به من داد، اولین هدیهاش به من بود و هنوز ازدواج نکرده بودیم. خیلی خوشحال شدم و همان جا بازکردم دیدم روسری است، یک روسری قرمز با گلهای درشت. من جا خوردم، اما او لبخند زد و با شیرینی گفت: بچهها دوست دارند شما را با روسری ببینند. از آن وقت روسری گذاشتم و مانده. من میدانستم بچهها به مصطفی حمله میکنند که چرا شما خانمی را که حجاب ندارد میآورید موسسه، اما برایم عجیب بود که مصطفی خیلی سعی میکرد، خودم متوجه میشدم، مرا به بچهها نزدیک کند. میگفت: ایشان خیلی خوبند. اینطور که شما فکر میکنید نیست. به خاطر شما میآیند موسسه و میخواهند از شما یاد بگیرند ان شاالله خودمان بهش یاد میدهیم. نگفت این حجابش درست نیست، مثل ما نیست، فامیل و اقوامش آن چنانیاند. اینها خیلی روی من تاثیر گذاشت. او مرا مثل یک بچه کوچک قدم به قدم جلو برد به اسلام آورد. نه ماه. نه ماه زیبا با هم داشتیم و بعد با هم ازدواج کردیم. البته ازدواج ما به مشکلات سختی برخورد...."
او این خطوط را میخواند و به خود دلداری میداد ، از این و آن سوال میکرد و کمک میخواست ، داستان مصطفی را همه جا میگفت و تاییدیه میگرفت ، خودش را به در و دیوار میزد تا کمی آرام تر شود و دل و عقلش را همراه کند ، اما سخت بود....
یک بار که داستان مصطفی و غاده را برای یکی از دوستانش تعریف کرد ، دوستش گفت: نگاه کن مگر چند سال میخواهی بمانی که مثل مصطفی تاثیر گذار هم باشی ،او شخصیتش شکل گرفته و تغییرش کار بسیار سختی است ، همراهی پیدا کن که کمکت کند و در این فرصت کم از عمر تعالی پیدا کنید ، نه تو مصطفایی و نه او غاده ....
راستش را بخواهید حرف حساب می زد! شاید هم نمیزد ، نمیدانم! ، حال این شده داستان تضاد و جنگ و جدل خیلی از ماها ، چشمانمان را می بندیم و هزار ویک توجیه و دلیل می بافیم که حرفمان را به کرسی بنشانیم.
به قول معروف نیمه مدرنیته ذهن ما با نیمه سنتی اش درگیر است! شاید هم اسمش را بشود گذاشت جدال عقل و عشق....
پینوشت:
- نمیدانم چرا این قصه را گفتم ! شاید حس کردم تو هم روزی درگیر قصه ای اینچنینی شده ای به شکلی دیگر...
- نمی خواهم از این قصه نتیجه گیری کنم و هیچ قضاوتی هم در این مورد نمیکنم!
- زور دل ما بیشتر از عقلمان است بصورت کلی
- مصطفا نگاهش آسمانی بود و همه چیز برایش جلوه ای از محبوب بود و نور...
- لطفا هیچ برداشت خاصی از این قصه نکنید!
همین/یاحق
بيست و هشتم صفر 1403 هجری قمری / 24 آذر 1361 هجری شمسی
هوا سرد بود ، سوز عجیبی می آمد ، پاییز آن سالها استخوان میترکاند ، زن درحالی که باردار بود در کنار سماور خانه کوچکش نشسته بود و به رادیو گوش میداد ، شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام بود و از رادیو روضه آن امام غریب خوانده میشد، اشک به پهنای صورت زن از چشمانش جاری شده بود ، دل زن شکسته بود....
همان جا نیت کرد اگر فرزندش پسر شد نامش را مجتبی بگذارد ، به یاد آن امام غریب!
.
.
پینوشت:
فکر میکنم نام ها تاثیر بر شخصیت افراد میگذارند و آدم ها تا حدی شبیه اسم هایشان می شوند ، مثلا حسین ها یک سری خصوصیات خاص دارند که بخاطر نامشان هست ، علی ها جور دیگر و ....
وقتی که به قصه های زندگیم نگاه میکنم تاثیر این نام را حس میکنم و شباهت هایی هرچند اندک با صاحب نامم را...
قصدم خودنمایی نیست اما وقتی آدم فلسفه اسم گذاریش را اینگونه از مادرش میشنود احساس لذت بخشی به او دست می دهد و سرشوق می آید!
راستی خداوند در اول رمضان همان سال قمری به آن زن پسری عطا میکند که نامش را مجتبی میگذارد.
آنان را دعا کنید./یاحق


چه مردانه جنگید و چه زیبا به شهادت رسید ، همچون مولایش علی علیه السلام ، برای احقاق حقانیت ، برای دفاع از خط مشی و منش امامش ، و در برابر تزویر زبیریان که در لباس دینداری هزاران تهمت و حرف ناروا به او بستند همچون مولایش حسین علیه السلام به میدان آمد و قبل از اینکه به شهادت برسد از سویی کشته تزویر و ریا و از طرفی دیگر کشته جهل و ترس کوفیان شد...
مختار : مباد بر مرگ من بی تابیكنی يا گريبان چاك كنی و ناخن بر صورت بكشی ، سرم را بر نيزه ديدیگردن فراز كن ، سينه ستبر بايست و سروده بخوان ، سروده ای كه در وصف فاتحين می خوانند .
.
پینوشت:
روزهایی است که از گوشه و کنار آماج تهمت ها و حرفای ناروایی قرار گرفته ام که از هرسویی به گوشم می رسد ، متهم به شهرت طلبی و ... شدم ، همه اهداف و آرمان هایم را هوا و هوس و کسب قدرت می دانند! اما قبل از هر کس خداوند نیک میداند که این راهی را که شروع کرده ام برای خودش بوده است و خواسته ام سربازی باشم برای ادای تکلیف! .... مجاهدت در این راه بدون بلا و آسیب و خطر نیست ، از خدا می خواهم یاریم کند و صبر و توان عطا نماید و در راه حق ثابت قدمم بدارد.

تاریخ همیشه در حال تکرار بوده است.... و من هم در گوشه ای از این تاریخ درس پس میدهم ، امید که نتیجه آن شود که حضرت دوست می پسندد.
دیشب مهمانم کردی... حالا دیگر این را خوب میدانم که تا نخوانیم ، نمی خوانمت ، خواندم و خواستنم هم از توست و چه خواستنی دلبری هستی برای این دل من...
پینوشت:
صبر كن، و صبر تو فقط براى خدا و به توفيق خدا باشد! و
بخاطر (كارهاى) آنها، اندوهگين و دلسرد مشو! و از توطئه هاى آنها، در تنگنا قرار
مگير!
خداوند با كسانى است كه تقوا پيشه كرده اند، و كسانى كه
نيكوكارند.
پارسال سخت ترین ماه رمضان همه عمرم را کشیدم.../ دلم بدجوری هوای امام رضا علیه السلام رو کرده ، چقدر شیرین است رنج کشیدن و چقدر سخت است رنج کشیدن...
خداوند چه نزدیک می شود وقتی که ....... پارسال عجب ماه رمضان غریبی داشتم/ انگار خدا اینگونه میخواست مرا ، همچون ماهی که در تور صید کرده است و دست و پا میزند و زخمی تر می شود! کاش کسی به تماشایم نایستاده بود!
هنوز زخم های آن روزها بر دلم تازه و جاریست...
پینوشت:
در هیچ پرده نیست نباشد نواى تو/ عالم پر است از تو و خالى ست جاى تو
هر چند کائنات گداى درِ تواند/ هیچ آفریده نیست که داند سراى تو
استاد خوبی بود ، خیلی اهل دل و باصفا بود ، یادش بخیر...
2- پنج شنبه کنار یکی از دوستانم نشسته بودم که شخصی وارد شد و گفت: رییس هیات والیبال در جاده بم و کرمان تصادف کرده است ، خبرش را همانجا تایپ کردم و بالا فرستادم ؛ برای تکمیل خبر به بچه ها گفتم بررسی بیشتری بکنند و جزئیات خبر را کامل بنویسند ، عجب جاده مرگ باریست این جاده بم -کرمان...

3-امروز که روی سایت ماهان نیوز خبر تشییع پیکر علی رضایی رییس هیات والیبال+عکسش را دیدم در جا خشکم زد ، علی رضایی همان معلم تاریخ ما بود ، یکی از باصفا ترین معلم های دوران تحصیلم ، صمیمی و دوست داشتنی ، معلمی که به ما درس زندگی میداد ، خیلی ناراحت شدم ، عجب داستانی دارد این چرخ گردون ، هیچ وقت فکرش را نمیکردم خبر مرگ استادم را بنویسم....
پینوشت:
بچه ها گفتند در مراسم تشییع هیچکدام از مسئولین استان نبودند ، جالب آنکه ایشان برای دیدار با استاندار به کرمان می آمد ، شاید همه درگیر سفر رییس جمهور بودند ،شاید هم حضور آنها اصلا اهمیتی ندارد ، نمیدانم....
خدایش بیامرزد
بارها و بارها برایت اعتراف کردم که اگر دستم را نگیری بیراهه میرم ، یادت هست آنجا که گفتم میدانم که خوب خواهم شدم اما نمیدانم چگونه... حال نگرانی ام چیز دیگریست ، نمیخواهم که خوب شوم در اذهان و بعد چیز دیگری شوم.... ببخشید ، رک و پوست کنده بگویم ، آنروز آمدم خانه ات را که یادت هست! هی چرخیدم و یک چیز را خواستم ... و مطمئن هستم که خواسته ام را خواهی داد ، اما راستش نمیخواهم اگر خواسته ام را دادی ، دیگران دچار بدبینی نسبت به این خواسته شوند!
پینوشت:
این روزها این شعر در ذهنم دوره میشود
میچرخم و میرقصم و مینوشم از این جام/ بیخود شده از خویشم و از گردش ایام
مرا یاد طواف خانه خدا می اندازد
نان پاره ز من بستان/جان پاره نخواهد شد/وان را که منم مأوا/آواره نخواهد شد/وان را که منم خرقه/عریان نشود هرگز/وان را که منم چاره/بیچاره نخواهد شد...
میچرخم و میرقصم و مینوشم از این جام/بیخود شده از خویشم واز گردش ایام/این عشق الهی است حق لایتناهیست/این عشق الهی است این شور خداییست/
آنکس که رخش بیند پاداش نخواهد هیچ/بی او به بهشت اندر یک لحظه بپاید بیش/این عشق الهی است حق لایتناهیست/ این عشق الهی است این شور خداییست/
از خویش برستم من بر سجده نشستم من/خویشم همه غیر آمد از غیر گسستم من/بتخانه زدم آتش آتشکده را خاموش/لات و هول و عظا از پایه شکستم منمیچرخم و میرقصم و مینوشم از
این جام/بیخود شده از خویشم واز گردش ایام/این عشق الهی است حق
لایتناهیست/این عشق الهی است این شور خداییست..
بنا نیست آخر همه قصه خوب شود ، قصه ای که با یکی بود ، یکی نبود شروع می شود...
یکی بود ، یکی نبود ، یکی رفت و دیگر هیچکس نیست....
غیر از خدا...
عادت کرده ام به تلخی ها و رنج کشیدن در دنیا ، نمیدانم ، اما اینگونه می پندارم که آنقدری رنج آدم را بزرگ میکند خوشی نمی تواند .... شاید باید خرد شوی تا دوباره ساخته شوی ، باید کنده شوی تا دوباره سبز شوی ، باید آب شوی تا تازه جاری شوی.....
آخر قصه من شاید خوب نباشد اما میدانم که خدای خوبی دارم و من از درک خوبیه آخر قصه ام که خوب نمی پندارمش عاجزم و خدای خوبم خوب میداند و خوبیم را می خواهد...

و خدا مى خواهد شما را ببخشد (و از آلودگى پاك نمايد)، اما آنها ...

بدلیل اهمیت پینوشت مطلب را سر نوشته گذاشتم که اگر خواستید همین اول کار نخوانید.... ما را بخیر و شما را بسلامتی...
بچه که بودیم با صدای اذان صبح گفتن پدرم از خواب بیدار میشدم ، هنوز سایه قدش را که عبا بدوش روی حیاط خانه مان می ایستاد و با صدای قشنگش حمد و سوره را میخواند یادم نرفته ، قصه مسجد بردن و روضه خوندن و.... اینها دیگر حاشیه های پرنگی است که میگذرم.
اما داستان این روزهای زندگی ام که معنی پدر و پدر بودن و غصه هر قصه فرزند خوردن را که می بینم به عمق نعمت پدر پی می برم و به همه آرامشی که به تو می بخشد ، پدر در بحرانی ترین شرایط زندگی فرزندانش با آرامشی همچون کوه و لبخندی بر لب سعی میکند آرامت کند و تو واقعا آرام می شوی ، هر چند که طوفان تحمل و بدل کشیدن این غصه ها را می توانی در موهای سپید شده او ببینی و خوب که بنگری نگاه دوخته به دور دستش در کنج تنهایی هایش هزاران حرف نهفته دارد....
این روزها بیش از همه روزها قدرش را میدانم .... و دلتنگ حتی لحظه ای نبودنش ، این روزها تنها کسی که میفهمم حرفم را میفهمد و می تواند آرامم کند پدر است ، و پدرم .....
البته ما بابا صدایش میزنیم .... بابای مهربانم .....روزت مبارک
.....پینوشت:
میدانم که عاقبت خوب می شوم ، اما نمیدانم چگونه ... و این سوالی است که ذهنم را مشغول کرده است و دلم را امیدوار...
هر چند اگر نیک بنگرم هر شب ، آرزوهایم را برآورده میکردی و میکنی ، بی آنکه منتی بر من بگذاری ، یا برایم آرزوهای قشنگ می کردی بی آنکه بدانم چه می خواهم ....
اما این روزها حالم خوب نیست ، و خوب میدانی که چرا....
و میدانم که بیش از من به فکر منی ، اما هزار آرزو در دل دارم که فردا برای برآورده شدنش دخیل میشوم....
فردا می آیم که نتیجه آرزوهایم را بگیرم.... می آیم که ....
فردا شب ، شب آرزوها که نه ، شب برآورده شدن آرزوهای من است ، هرگز به تو گمان بد نبرده ام و دلم روشن است که عیدیم را خواهم گرفت.../یا ارحم الراحمین
و به امید من و بچه هایش امیدوار .... و برای من و ...
مادرم/ اینها فقط کلماتی است که از یک دنیا مهربانی تو به صورتی پراکنده و نامفهوم سر برآوردند و من ناتوانم در وصف و قدردانی از خوبی و خوب بودنت....
مادرم ، دوستت دارم./
قدیم تر ها ، آن روزهایی که فارغ از هزار دغدغه دنیایی بودم، آن روزها که نفس میکشیدم و پرواز میکردم ، آن روزها که دلم برای تو پر می زد و ...
آن روزها ، آنروز ها ....
وقتی که دست به پهلویم میگرفتم اشک از چشمانم جاری می شد.... نمیدانم چه سری بین چشمان و پهلویم بود.... مادرم بهتر میداند....
مادرم....مادر پهلو....
این چشم های لعنتی به همه چی ربط دارد ، حتی نوشتن ، تا میخواهی جمله ات را کامل کنی بهاری میشود...
نامت را بر نگین انگشترم که نه ، سالهاست که بر قلبم حک کرده ام.....
پینوشت:
هنوز هم دلم برای تو پرپر میزند ، کاش که این ایام زودتر میگذشت ، کاش که این ایام پایانی نداشت...
کاش...
"لعن الله ظالمیک و ضاربیک و قاتلیک یا فاطمه"
When you are absent , Neither our existences , Are as they should be ,
Nor our musts are as should be....
Everyday in your absent
Is the day of volatile
آنقدر گرم زندگی و زرق و برق دنیا شده ایم که فقط گاهی یاد خدا می افتم و ای کاش برعکس بود، فقط گاهی به یاد دنیا می افتادیم.
.
.
.
پینوشت:
آقا ببخش، بس که سرم گرم زندگیست/ کمتر دلم براى شما تنگ میشود ...
غریب است دوست داشتن. وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم
کسی با جان و دل دوستمان دارد ... ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش
ریشه دوانده ؛ به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر،هر چه او
دل نازکتر ، ما بی رحم تر ...
تقصیر از ما نیست ؛ تمامی قصه های عاشقانه،
اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند./
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست/تا اشارات نظر نامه رسان من توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم/پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید/ حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید/همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت/گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل/هرکجا نامه عشق است نشان من و توست
سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر/وه از این آتش روشن که به جان من و توست
...هوشنگ ابتهاج
-"رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي" خدا!سینه ام را بشکاف.
آی خدا ! سینه ام را آنقدر گشاد کن که همه چیز توش جا شود!....کارم را هم هرجوری می خواهی آسان کن،سخت کن...
حرفم را بفهمند،نفهمند...
تو زبانم عقده باشد ،یا نباشد.این ها دیگر مهم نیست.
"و یَسّر لی اَمری" و "یَفقَهوُا قَولی "ش و "واحلُل عُقدةً مِن لِسانی"اش مال خود موسا!نخواستیم!
.
.
.
پینوشت/ارمیا
علم می گوید ماهی به خاطر دور شدنِ از آب، به دلایل طبیعی می میرد. اما هرکس که یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق می کند که ماهی از بی آبی بدلایل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد!
خشم...عجز...تنهایی... این ها لغاتی علمی نیستند. ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین!
.../ارمیا
در
آستانه ، جای خطرناکیست. جایی که درست یک قدم مانده ... یک لحظه کوچک ...
در آستانه یعنی هنوز آنقدر دیوانه نشدهام که از لبه پرتگاه بپرم پایین،
یعنی آنقدر عاقل نیستم که یک قدم عقبتر بردارم. یعنی جایی که یک نسیم کوچک
میتواند تصمیم گیرنده باشد.
در آستانه جدایی...
در آستانه نفرت...
در آستانه خودکشی...
در آستانه خیانت ...
در آستانه دیوانگی...
در آستانه بریدن...
حتی
در آستانه عاشقی بودن هم خطرناک است. آن جاییست که آدمیزاد زخمخورده
قلبش را گذاشته کف دستش و منتظر است که به تیر تصادفی اولین عشق گرفتار
بیاید. در آستانه عاشقی از آن عشقهایی درست میکند که آدمها بعدتر نگاه
کنند به عقب و از خودشان بپرسند : « واقعا چرا؟» و یادشان هم نیاید که در
آستانه بودهاند. جایی دردناک. جایی که یک نسیم کوچک میتواند یک تصمیم
بزرگ بگیرد.
* ا.بامداد
فَاصْبرِْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لَا یَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِینَ لَا یُوقِنُون
( پس صبر كن اى پیغمبر! كه البته وعده خدا به پیروزى تو و نشر دینت راست است و نباید سبك كند تو را رفتار آنان كه اهل یقین نیستند. و تكذیب و ایذاى اهل شك و ضلالت باعث فتور و سستى تو در دعوت نشود )
با هرچه عشق نام تورا ميتوان نوشت / با هرچه رود نام تورا ميتوان سرود / بيم از حصار نيست كه هر قفل كهنه را/ با دست هاي روشن تو ميتوان گشود........
جمعه ای دیگر و فصل انتظار که هنوز به پایان نرسیده است.

سرگذشت نوح را بر آنها بخوان! در آن هنگام كه به قوم خود گفت: «اى قوم من! اگر تذكرات من نسبت به آيات الهى، بر شما سنگين (و غير قابل تحمل) است، (هر كار از دستتان ساخته است بكنيد.) من بر خدا توكل كرده ام! فكر خود، و قدرت معبودهايتان را جمع كنيد; سپس هيچ چيز بر شما پوشيده نماند; (تمام جوانب كارتان را بنگريد;) سپس به حيات من پايان دهيد، و (لحظهاى) مهلتم ندهيد! (اما توانايى نداريد!) (71)
و اگر از قبول دعوتم روى بگردانيد، (كار نادرستى كردهايد; چه اينكه) من از شما مزدى نمى خواهم; مزد من، تنها بر خداست! و من مامورم كه از مسلمين ( تسليم شدگان در برابر فرمان خدا) باشم!» (72)
سوره: یونس /صفحه:217
.
.
پینوشت :
من مامور به دعوتم.... نه مزدی میخواهم و نه .... این روزها ....