بابای علی آقا بود ، علی آقا ماهانی ، تو بیمارستان بستری شده بود ... برای ملاقات رفتیم عیادتش ... وقتی قاب عکسی رو که از علی آقا براش هدیه بردیم اشک تو چشماش جمع شد. با حسرت از علی اش صحبت میکرد ، از خوبی هاش و از اینکه تا قبل از شهادتش نشناخته بودش ....میگفت یکی علی من یکی چمران ، پیرمرد یه پسر شهید دیگه هم داده بود اما علی پشت و پناهش بود...
به هر حال خدا بیامرزش ، الان پیش علی اش هست ... مثل یعقوبی که بعد از سالها به یوسف اش رسید ، اما برای همیشه....