فصل آغاز هجرت عظیم است.... هنوز رمضان نشده بوی خاک کربلا مشائرم را پر کرده است... بوی مستی و حسین... و خطی که رنگ خون بخود گرفته است..چقدر دلتنگم... دلتنگ شهری که بر روی آسمان بنا شده است..شهری در آسمان ...و من نیز قصد سفر کرده ام... پابه پای آفتاب...لکن توشه راه میخواهم و دستم خالیست ...اینجا آغاز روایت سید مرتضی است.... روایتی که عاشقانه مرا با کاروان عشق همراه کرد...چقدر تشنه ام ....
آب.....آب .....آب.....
آه از سرخی شفقی كه روز را به شب می رساند وآه از دهر آنگاه كه بر مراد سِفلگان می
چرخد !
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت توسط مجتبی اسدی
|