داستان عجیبی است داستان زندگی و فصل غریبی است فصل جدایی ها ، دلبستن ها ، دل کندن ها ، رها شدن و تنها ماندن ها.... اما این روز ها هرچقدر تنهاتر میشوم بالاتر میروم ، دلم نمیخواهد تنهایی هایم را با کسی تقسیم کنم ، کسی نیست که قسمت اش کنم ، و هیچ کس به اندازه خداوند تنها نیست./
هر وقت به تنهایی خویش می اندیشم در مقابل تنهایی و غربت خدا کم می آورم، گاهی اوقات به عهد روز اولم با خدا فکر میکنم که من هم تنهایش گذاشتم... دلم برای تنهایی خدا می سوزد و دلم برای لحظه های تنها بودن با خدا دلتنگ میشود...