
امروز دوباره بوی شهید ، شهرمان را آکنده کرده است .... انگار دل آسمان هم گرفته ، دلم سرشار از هزاران غصه و تنم زخمی از هزاران زخم دنیایی شده است.... زخم هایی که قلبم را می فشارد و نفسم را بند می آورد...
میدانم...
میدانم آن زمان می آیی که شهر را جایی برای نفس کشیدن نیست ، میدانم آمدنت دستی است برای از منجلاب بیرون کشیدن ما ، میدانم آمدنت هم به اذن است و حساب و کتاب دارد....
دل خوشم....
دل خوش به این هنوز هوایم را داری ، دل خوش به این که هنوز هم دلتنگت می شوم ، دل خوش به اینکه اکنون که برایت می نویسم اشکان چشمانم جاری است و دل خوش به اینکه بوی تو را از هزاران هزار نفس آن طرفتر ، حس می کنم...
گمنام بودن هم معرفت می خواهد....
چقدر غریبی و تنها ، مثل مادرت زهرا .....