تبليغاتX
روزنوشت - میهمانی...
دیشب به مهمانیت آمدم.... ، صدایت کردم ، میان آن همه میهمان ، اما انگار که تنها و تنها من بودم و شما....
چه خوب صدایم را شنیده ای ، شاید گوش کر سر من قادر به شنیدن جواب شما نبود ، اما بعد از آن باران که بر شوره زار کویر دلم بارید ، قلبم آرام گرفت... 
امروز سرخوش بودم از آن میهمانی ، و آرام گرفته بودم بعد از آن همه بیقراری ، نمیدانم چه بده و بستانی بین چشم ها و دل است که تا آن یکی بارانی نشود دیگری آرام نمی گیرد....

دیشب مهمانم کردی... حالا دیگر این را خوب میدانم که تا نخوانیم ، نمی خوانمت ، خواندم و خواستنم هم از توست و چه خواستنی دلبری هستی برای این دل من...


پینوشت:
صبر كن، و صبر تو فقط براى خدا و به توفيق خدا باشد! و بخاطر (كارهاى) آنها، اندوهگين و دلسرد مشو! و از توطئه‏ هاى آنها، در تنگنا قرار مگير!
خداوند با كسانى است كه تقوا پيشه كرده‏ اند، و كسانى كه نيكوكارند.

النحل-127،128

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت توسط مجتبی اسدی |