تو را سریست که با ما فرو نمیآید/مرا دلی که صبوری از او نمیآید
کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر/که آب دیده به رویش فرو نمیآید
جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب/که مهربانی از آن طبع و خو نمیآید
چه جور کز خم چوگان زلف مشکینت/بر اوفتاده مسکین چو گو نمیآید
اگر هزار گزند آید از تو بر دل ریش/بد از منست که گویم نکو نمیآید
گر از حدیث تو کوته کنم زبان امید /که هیچ حاصل از این گفت و گو نمیآید
گمان برند که در عودسوز سینه من/بمرد آتش معنی که بو نمیآید
چه عاشقست که فریاد دردناکش نیست/چه مجلسست کز او های و هو نمیآید
بشیر بود مگر شور عشق سعدی را/که پیر گشت و تغیر در او نمیآید
پینوشت:
شاید حکایت دل نازکی های ما را سعدی بهتر می فهمد ، خودمان هم از شایدها خسته شده ایم، از نازک دلی هایمان و نازک دلی هایشان ، چند وقتی است دلم هوای امام رئوف را کرده است، دعا کنید ، شاید آخر هفته برای لحظاتی نائب الزیاره شما هم باشم...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت توسط مجتبی اسدی
|