تبليغاتX
روزنوشت - این ور شهر ، اون ور شهر

این ور شهر : خونه های قدیمی که شاخه های درختهای روی حیاطش از روی دیوار تو کوچه زده، مردمون با صفا ، کوچه هایی که ظهر بوی غذا آدم رو از حال میبره ، آدم  هایی با دغدغه های کوچک و دوست داشتنی ،  و  محله هایی که وقت نماز صدای اذان از هر طرف به گوش ات میرسه....

اون ور شهر : ساختمون های شیک که همسایه از همسایه خبر نداره، مردمون با کلاس! اما ماشینی ، ماشین های آخرین  مدل که صدای دیبس دیبس اونا گوش شهر رو کر میکنه ، فست فود و رستوران هایی برای خانم هایی که فرصت غذا پختن و آقایونی که تا بوق شب فرصت خونه رفتن ندارن! ، آدمهایی با دغدغه این که چجوری دو دوتا رو ده تا کن و اسباب بازی های قشنگ تری واسه این خاله بازی دو روزه فراهم کنند!
اون ور شهر دنیا خاکستریه ، صدای بوق و دود و ....

راستش ظهر که اومدم بیرون تا صدای اذان را بشنوم هر چقدر بیشنر گوش کردم کمتر صدایی از محبوبم به گوشم رسید ، یاد وقت نماز صبح خونه مون افتادم که از هر طرف صدای اذان به گوشم میرسید....

هر چند که هر کجا هستم باشم ، آسمان مال من است....

اما!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت توسط مجتبی اسدی |